طغيانآميز كاوس موهبت الهى ( فر ) و نيرو را از كف داد « 43 » . »
داستان كيكاوس در شاهنامه چنين آمده است .
چنان بد كه ابليس روزى پگاه * يكى انجمن كرد پنهان ز شاه
بديوان چنين گفت كامروز كار * برنج و بسختيست با شهريار
يكى ديو بايد كنون چربدست * كه داند همه رسم و راه نشست
شود جان كاوس بىره كند * بديوان برآين رنج كوته كند
بگرداندش سر ز يزدان پاك * فشاند برآن فر زيباش خاك
شنيدند و بر دل گرفتند ياد * كس از بيم كاوس پاسخ نداد
يكى ديو دژخيم بر پاى خاست * چنين گفت كين نغز كارى مراست
بگردانمش سر ز دين خداى * كس اين راز جز من نيارد بجاى
غلامى بياراست از خويشتن * سخنگوى و شايسته انجمن
همى بود تا نامور شهريار * ز پهلو برون رفت بهر شكار
بيامد به پيشش زمين بوس داد * يكى دسته گل بكاوس داد
چنين گفت كين فر زيباى تو * همى چرخ گردان سزد جاى تو
يكى كار ماندست تا در جهان * نشان تو هرگز نگردد نهان
چه دارد همى آفتاب از تور از * كچون گردد اندر نشيب و فراز
چگونست ماه و شب و روز چيست ؟ * برين گردش چرخ سالار كيست ؟
بكام تو شد روى گيتى همه * شبانى و گردن فرازى رمه
گرفتى زمين و آنچه بد كام تو * شود آسمان نيز در دام تو
دل شاه از آن ديو بىراه شد * روانش ز انديشه كوتاه شد
گمانش چنان بد كه گردان سپهر * بگيتى مرا در نمو دست چهر
ندانست كين چرخرا پايه نيست * ستاره فراوان و ايزد يكيست
همه زير فرمانش بيچارهاند * كه با شورش و جنگ و پتيارهاند
جهان آفرين بىنيازست ازين * ز بهر تو بايد سپهر و زمين
هامش
( 43 ) - كيانيان - ص 161 .