يكى مىگفت هرون پدر من است ؛ و ديگرى مىگفت موسى « 1 » عمّ من است .
يك بار ولايت مىطلبيدند ، و گاهى به نسب مفاخرت و مباهات مىكردند ؛ و حال آن بود كه آتش از آسمانها فروآمده بود و قرابين مىخورد و خلق يكسر در بانگ و فرياد و فرح آمده . اين هر دو پسر ناداب « 2 » [ و ابيهو « 3 » ] از پدر دستورى [
R
284 ] خواستند تا مجمره پر بخور كنند و آنجا بنهند .
پس پارهاى آتش غير آتش قدس بياوردند و بر آن مجمره نهادند . دودى از آن مجمره بر بينى هر دو پسر هرون « 4 » رفت و ايشان را بر جاى بسوخت ، چنانكه در ظاهر ايشان اثر نكرد و باطنشان سوخته بود . پس ترحى و حزنى عظيم بر آن قوم ظاهر شد و منقلب احوال شدند ، و موسى و هرون عليهما السّلام تسليم امر خداى شدند و راضى گشتند ، و اين دو پسر را با جامهها دفن كردند .
روز دوم بامداد موسى العازار « 5 » را عوض آن دو مرده خلافت داد . در بامداد آن روز مستقبل حق تعالى به موسى وحى كرد ، بنى اسرائيل را فرمود تا گاوى زرد حاصل كنند ، صفراى فاقع ، زردى كه به سرخى زند چنانكه مشبع بود و از عيوب سالم ؛ و در هريك از اين وصفها سرّى است كه به معنى آن متعلّق است و از روز زادن تا روز كشتن او را هيچ كار نفرموده باشند ، و در موضعى ناپاك نچريده باشد و پوستش صافى باشد و آن را امامى از نسل هرون كشد و بسوزاند و خاكسترش نگاه دارد تا بنى اسرائيل را از نجاسات ميّت پاك گرداند ، و اين پيش از زمان حجّ به بنى اسرائيل خاص است .
هامش
( 1 ) .Musa( 2 ) .Nadab( 3 ) .Abihu( 4 ) .Harun( 5 ) .Al'azar