مشير السلطنه ( سروزير نوين ) بدربار بنزد محمد عليميرزا رفتند ، و خواست قاجاريان و آزاديخواهان را باز نمودند . محمد عليميرزا ببدگمانى افزوده چنين پنداشت كه خواست آنان دور گردانيدن پيرامونيان اوست كه تنهايش گزارند و به آسانى از ميانش بردارند .
اين بود بسيار بيمناك گرديد . ولى چون ناگزير مىبود پذيرفت و چنان كه ديديم فرداى آن روز مشير السلطنه نوشتهاى در همان زمينه بيرون داد و آزاديخواهان بشادى بزرگى برخاستند . ولى محمد عليميرزا از همان هنگام بانديشه چاره افتاده بهم سكالى شاپشال و لياخوف چنين نهاد كه از شهر بيرون رفته در باغشاه سپاه بسر خود گرد آورد ، كه هم خود را نگه دارد ، و هم نقشه برانداختن مجلس را بپايان رساند ، و خواهيم ديد كه فرداى آن روز از شهر بيرون رفت . بدينسان يكدوره نوينى براى كشاكش مشروطه و خودكامگى بازگرديد كه سيزده ماه كمابيش كشيد و در ميانه خونهاى بسيار ريخته گرديد ، و سرانجام محمد عليميرزا دست از پادشاهى برداشته خود را بكنار كشيد . ما در اين بخش داستان اين يكدوره را هرچه گشادهتر خواهيم نوشت .
بيرون رفتن محمد عليميرزا از تهران
روز پنجشنبه چهاردهم خرداد ( 4 جمادى الاولى ) در تهران يك روز شگفتى بود در اينروز بامدادان مردم تهران از خواب برخاسته به كارهاى خود پرداختند . كسى بيم نداشته نميدانست چه رو خواهد داد . ولى چون سه يا چهار ساعت از روز گذشت ( ساعت هشت و نيم ) ناگهان غوغاى بزرگى از كانون شهر برخاسته در سراسر آن پيچيد : يكدسته سربازان سيلاخورى پاچهها را ورماليده ، آستينها را بالا زده ، فريادكنان و دادزنان ، بيكبار از خيابان در الماس بيرون جستند ، و در خيابانها باينسو و آنسو دويده آواز « بگير ، ببند » راه انداختند . بهركسى رسيدند زدند و يا لختش كردند . گاهى نيز تيرهايى به هوا انداختند . پشت سر ايشان دو فوج قزاق سوار ، تفنگها بر سر دست ، با يكتوپ همراه خود پديد آمده ، تاختكنان راه بسوى دار الشورى پيش گرفتند ، چنان كه هركسى ميپنداشت بكندن بنياد مجلس مىشتابند . در همان هنگام يك تيپ قزاق پياده ميدان توپخانه را فراگرفتند .
اين غوغاها و تاختها كه بيكدم روى داد مردم را هراسان گردانيده سراسر شهر را بجنبانيد . در خيابانها هراس همگى را گرفته و هركسى پى پناهگاهى مىشتافت .
دكانداران دكانها را مىبستند . شاگردان از دبستانها بيرون ريخته ترسان و لرزان بسوى خانههاى خود مىدويدند . درشكهها تند كرده پرواى رهگذران نميداشتند و هر كسى مىپنداشت جنگ آغاز شده به زودى آواز توپ و تفنگ از پيرامون مجلس خواهد برخاست .
در گرماگرم اين آشفتگى بود كه ناگهان كالسكه شش اسبه شاهى از در الماسى بيرون شتافت ، شاه درون كالسكه نشسته لياخوف و شاپشال با شمشيرهاى آخته بدست در چپ و راست ، و سوارگان قزاق در پس و پيش ، با شتاب روانه گرديدند و چون بميدان