معترف آيد و اين جهالت ظلمى باشد بر نفس خود .
الهى ، از ظلوم و جهول چه آيد و چه گشايد كه آن شايد از ظلم خود در انتباه نيستم و از جهالت آگاهى نى . از اين چه انديشيدم و مصلحت خود در آن ديدم سر تا سر همه بد بود و آنچه تو بر من كردى سراسر همه نيك .
قطعه :
الهى همه از تو ترسند و من * ز خود ترس دارم از اين كارها
كه از تو همه نيك آيد بسى * و ليكن بد آيد ز من بارها
اگر به علت كردارم مىگرفتى ، در گرفتاريم مخلص نبود و اگر به عدم شكر در نعتم نقصان مىكردى ، مجال نفسم نبود .
نظم :
اگر بنده چابك نباشد به كار * عزيزش ندارد خداوندگار
و گر ترك خدمت كند لشكرى * شود شاه لشكركش از وى برى
و ليكن خداوند بالا و پست * به عصيان در رزق بر كس نبست
و گر خشم گيرد ز كردار زشت * چو باز آمدى ماجرا در نوشت
الهى ، چون هرچه به خود انديشيدم خطا بود و آنچه تو كردى صواب پناه مىگيريم از خود به تو مىخواهم رضاى تو باشد ، بنده عاصى را بر آن دامان غايت اين جمله عنايات تو بىعلت بوده است و رجاى من به حضرت تو واثق كه آنچه كردى خواهى كرد و مرا توفيق دهى كه آنچه كردم نكنم .
نظم : ( 339 پ )
به لبيك حجاج بيت الحرام * به مدفون يثرب عليه السلام
به تكبير مردان شمشيرزن * كه مرد وغا را شمارند زن
كه ما را در آن ورطهء يك نفس * ز ننگ دو گفتن نگهدار و بس
تو ما را به دنيا بكردى عزيز * به عقبى همين چشم داريم نيز