شراب تلخ مرگ را لاجرم بايد كشيد . از بيدارى هستى و بود ، به خواب مستى عدم بايد غنود .
نظم :
آنها كه همه رفته و از دست شدند * در كوى فنا رفته همه پست شدند
بودند تنگ شراب در مجلس انس * يك ذره ز ما بيشترك مست شدند
هرگز از حديقه بقا گلى نشكفته و هيچكس از آن گل ناشكفته بويى نشنفته . به حديقه بقا كسى راه يافته است كه از جدار فنا گذشته و لباس هستى را گذاشته و اين جسد خاكى را باد فنا بيخته به بحر بقا چون تواند رسيد و ديده از دريچه فنا گلشن بقا را كى تواند ديد و قرارگاه همه دار بقاست و قرارگاه همه دور فنا ، در محل فرار ، قرار گرفتن عين خطا .
بيت :
در ره گذرى سيل فنا خانه كند * عاقل نكند مگر كه ديوانه كند
گريبان هيچ گردن فرازى از دست اجل درست نباشد ، آن را درست باشد كه مگر جانش نخست نباشد .
حكايت
شنيدم كه جمشيد فرخ سرشت * به سرچشمهاى بر بسنگى نوشت
برين چشمه چون ما بسى دم زدند * برفتند تا چشم بر هم زدند
گرفتيم عامل به مردى و زور * و ليكن نبرديم با خود به گور
جهان اى پسر ملك جاويد نيست * ز دنيا وفادارى اميد نيست
چو آهنگ رفتن كند جان پاك * چه بر تخت مردن چه بر روى خاك
اگر صد سال مانى ور يكى روز * ببايد رفت ازين كاخ دل افروز
از ترتيب اين مقدمه و تمهيد اين مقوله ، مقصود تسويد اختتام روزگار سعادت آثار خان است . « 1 » چون مهمات مذكور را قرار داد و خود از ماريول تبت متوجه ياركند شد .
بنده يك منزل بر سبيل اشتياع رفتم . داغ وداع را بر جبين انقطاع نهادم ، همچنان آتش
هامش
( 1 ) . نگ : - اين جمله جهان همه . . . است .