ممالك معتدبه تبت است جمع نموده آن را به امرا و لشكر قسمت نموده و به جهت خالصه خان قليلى از نفايس انتخاب كرده متوجه ماريول شدم . « 1 »
برگشتن خان از ماريول به دار الملك ياركند و رخصت دادن مؤلف كتاب به ارسنگ 920
خوش آنكه وصال تو ميسر شده باشد * چشمم به جمال تو منور شده باشد
از تيرگى هجر تو مخلص شده چشمم * از صبح وصال تو منور شده باشد
هجرانى كه مآل او به وصال اختتام يابد و فراقى ( 309 پ ) كه نهايت او به اتصال انجامد ، شدت آن در نظر اولو الابصار ننمايد و فارسان شيوه شوق و محبت و مسارعان طريق عشق و مودت ، چنين هجران را به وصالى كه مقارن هجر باشد تفضيل نهادهاند و در آن هجران بر جاى وصل و اميد ابتهاج را منهاج طريق ساخته .
بيت :
در صبح وصل تو به وصال زندهام * در شام هجر تو به خيال زندهام
بر خلاف آنكه وصالى كه در تعاقب آن اشتياق هجرى موهوم باشد چنان كه گفتهاند ، نظم :
نيست در بعد جز اميد وصال * هست در قرب همه بيم زوال
آتش هجر دل و جان سوزد * شمع اميد روان افروزد
نظاير اين حال مطابق مقال احوال غرابت مآل بنده است كه بداعت آن بصر اولو الابصار را خيره گرداند و آن اين است كه بنده به انواع صفوف فتوح رسيدم ، غبار آستانه دولت خان را چون سرمه كحل بصر گردانيدم . چون نظر سعادت اثر خان بر من افتاد اثر مسرت كه از سر بهجت بوده در بشره مبشره او ظاهر شدن گرفت . دست فياضى را باز كرد و بغل انبساط را فراز . بنده آداب بندگى بدانچه در فوق آن وهم را دسترسايى نباشد به تقديم رسانيدم ، پيش آمده سعادت معانقه را معاينه كردم . كثرت مسرت و كنار بهجت رقت قلب را باعث شد . خان مدتى بر هيات معانقه مرا بازداشته ، اقطار درر
هامش
( 1 ) . نگ : + فصل صد و چهارم .