هر ناخوشى كه دارى از هست تست * از ديدن خويش و كبر و بدمستى تست
ميدان كه سعادت تو در هر دو جهان * در مسكنت و تواضع و پستى تست
* * *
خرم دل آنكه درد يارى دارد * نى داعيه ملك و ديارى دارد
با ذلت فقر افتخارى دارد * وز شادى هر دو كون عارى دارد
* * *
مادام كه مشتغل به كار بدنى * مأمور و اسير و بندهء نفس و تنى
پا بسته به زنجير صفتهاى ذميم * در قعر چَه وجود خود ممتحنى
* * *
اين غصه و اين درد به درمان ندهم * وين فقر به شاهى سليمان ندهم
ارزان نخريدهام من اين فقر و فنا * چيزى كه گران خريدم ارزان ندهم
* * *
نابود شو اى دوست كه بودن خوش نيست * فرعون صفت خويش ستودن خوش نيست
چون هستى و كبريا خدا دارد و بس * چيزى كه نداريش نمودن خوش نيست
* * *
بيچاره و نامرادم و دل ريشم * نادانى و عجز و حيرت آمد كيشم
خود را به كدام خصلت گويم درويش * درويش نه خاكپاى درويشم ( 281 پ )
* * *
تدبير و تصرف بگذار اى درويش * بگذار به كار سازگار اى درويش
زيرا كه به تدبير تو ديگر نشود * تقدير و قضاى كردگار اى درويش
* * *
مال و هنرى گرچه ندارم در دست * با فقر بسازم كه مرا فقر خوش است
انديشه چرا كنم ز بىبرگى خويش * گر هيچ ندارم چو تو دارم همه هست
* * *