« 1 » گفت : آرى . حضرت سجاد فرمود : اين آيه را خواندهاى كه ميفرمايد :
« 2 » گفت : آرى ، من اين آيه را خواندهام . فرمود : اى پيرمرد ! ما همان اهل بيتى هستيم كه خدا اين آيهء تطهير را بما اختصاص داده است . آن پيرمرد همچنان ساكت و از گفتهء خود نادم شد و گفت : به خدا قسم كه شما همان افراد ميباشيد ؟ حضرت سجاد فرمود : به خدا قسم كه ما بدون شك همان اشخاص هستيم به حق جدم رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله ما همان افراد ميباشيم . آن پيرمرد پس از اينكه گريان شد عمامهء خود را از سر افكند و بعدا دستهاى خود را به طرف آسمان بلند كرد و گفت : بار خدايا من از جن و انسى كه دشمن آل محمّد باشند بيزارم ، سپس به حضرت سجاد گفت : آيا توبهء من قبول است ؟ فرمود : آرى ، اگر توبه كنى خدا مىپذيرد و با ما خواهى بود . پيرمرد گفت : توبه كردم ، وقتى اين موضوع به گوش يزيد رسيد دستور داد تا آن پيرمرد را شهيد كردند . شيخ مفيد و ابن نما از عبد اللَّه بن ربيعهء حميرى ( بكسر حاء و سكون ميم و فتح ياء ) نقل كردهاند كه گفت : من در دمشق نزد يزيد بن معاويه بودم . ناگاه ديدم زحر بن قيس بر يزيد وارد شد . يزيد به وى گفت : واى بر تو ، چه