تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 431

مساهمون:

ص٤٣١
چو رايتِ شهِ منصور 1 از سپاهان زود * بسيچِ حضرت معمور 2 كرد بر هنجار 3
ز گردِ موكب ، تابنده ، روىِ خسروِ عصر * چنان كه در شبِ تارى مه دو پنج و چهار 4
ز پيشِ آنكه نشابور شد به دو مسرور * پذيردش 5 آمد فوجى بسانِ موجِ بحار
شريف‌تر ز نبوّت مدان تو هيچ صفت * كه مانده است ازو در جهان بسى آثار
شنيده‌اى كه پيمبر چو خواست گشت بزرگ * صهيب 6 و سلمان 7 را نامد آمدن دشوار
مثل زنند كه آيد بچشك 8 ناخوانده * چو تندرستى تيمار دارد از بيمار
كه شاه تا بهرات آمد از سپاهِ پدرش * چو مور مردم ديدى ز هر سوئى بقطار
بسانِ فرقان 9 آمد قصيده‌ام بنگر * كه قدر دانش كند در دل و دو ديده نگار
اگر چه اندر وقتى زمانه را ديدم * كه باز كرد نيارم ز بيمِ طى ، طومار 10
ز بس كه معنىِ دوشيزه 11 ديد با من لفظ * دل از دلالتِ معنى بكند و شد بيزار
از آنكه هستم از غزنى و جوانم نيز * همى نبينم مر علمِ خويش را بازار 12
خدايگانا چون جامه‌ايست شعر نكو * كه تا ابد نشود پودِ او جدا از تار