بسرورى و اميرى رعيّت و لشكر * خداى ، عزّ و جلّ ، گر دهد مثال تبار 1
كه اوستاد نيابى به از پدر ز فلك * پدر چه كرد همان پيشه كن بليل و نهار
بداد كوش و بشب خسب ايمن از همه بد * كه مردِ بيداد 2 از بيمِ بد بود بيدار
ز يك پدر دو پسر نيك و بد عجب نبود * كه از درختى پيدا شده است منبر و دار
عزيز آنكس نبود كه تو عزيز كنى * ز بهرِ آنكه عزيزِ تو زود گردد خوار
عزيز آنكس باشد كه كردگارِ جهان * كند عزيزش بىسيرِ 3 كوكبِ سيّار
نه آن بود كه تو خواهى همى و دارى دوست * چه آن بود كه قضا كرد ايزدِ دادار 4
كليمكى 5 كه به دريا فكند مادرِ او * ز بيم فرعون آن بد سرشتِ دل چون قار 6
نه بركشيدش فرعون از آب و ز شفقت * بيك زمان ننهادش همى فرو ز كنار 7 ؟
كسى كش از پىِ ملك ايزد آفريده بود * ز چاه بر گاه آردش بخت يوسفوار
مثل زنند كرا سر بزرگ درد بزرگ * مثل درست 8 ، خمار از مى است و مى ز خمار
گر استوار ندارى حديث آسان است * مديحِ شاه بخوان و نظيرِ شاه بيار