صبورى بر جگر عاطفه مىفشرد . چه بزرگ شده است اين سكينه ! چه حسينى شده است ! چه خدايى شده است !
چشمت به حسين مىافتد كه همچنان ايستاده است و به تو و به سكينه و بچّهها خيره مانده است .
انگار اكنون اوست كه دل نمىكند ، كه ناى رفتن ندارد ، كه پاى رفتنش به تيز مژگان بچّهها زخمى شده است .
يك سو ، تو ايستادهاى ، سدّى در مقابل سيل عاطفهء بچّهها ، و سوى ديگر حسين ، عطشناكِ اين زلال عاطفه . حسين اگر دمى ديگر بماند ، اين سد مىشكند و اين سيل ، جارى مىشود و به يقين باز گرداندن آب رفته به جوى ، غير ممكن است .
دستت را محكمتر به دو سوى خيمه مىفشارى و با تضرّع و التماس به امام مىگويى : « حسين جان ! برو ديگر ! »
و چقدر سخت است گفتن اين كلام براى تو !
حسين از جا كنده مىشود . پا بر ركاب ذوالجناح مىگذارد ، به سختى روى از خيمه برمىگرداند و عزم رفتن مىكند .
امّا . . . امّا اكنون ذوالجناح است كه قدم از قدم برنمىدارد و از جا تكان نمىخورد .
تو ناگهان دليل سكوت و سكون ذوالجناح را مىفهمى ، كه دليل را روشن و آشكار پيش پاى ذوالجناح مىبينى ، امّا نمىتوانى كارى كنى ، كه اگر دستت را از دو سوى خيمه رها كنى . . . نه . . .
به حسين وابگذار اين قصّه را كه جز خود حسين هيچ كس از عهدهء اين امر عظيم برنمىآيد .
همو كه اكنون متوجّه حضور فاطمه پيش پاى ذوالجناح شده است و حلقهء دستهاى فاطمه را به دور پاهاى ذوالجناح ديده است .
كى گريخته است اين دخترك ؟ ! از روزن كدام غفلت استفاده كرده است و چگونه خود را به آنجا رسانده است .
به يقين تا پدر را از اسب فرود نياورد و به آغوش نكشد ، آرام نمىگيرد .
گواراى وجودت فاطمه جان ! كسى كه فراستى به اين لطافت دارد ، بايد كه جايزهاى چنين را دربر بگيرد . . . .
نگاه اشكبار و التماسآميز فاطمه ، پدر را از اسب فرود مىآورد . نيازى به كلام نيست . اين دختر به زبان نگاه ، بهتر مىتواند حرفهايش را به كرسى بنشاند . چرا كه مخاطب حرفهاى او
پژوهشى در مقتلهاى فارسى ( فارسي ) — صفحة 249
مساهمون: پژوهشكده تحقيقات اسلامى سپاه
ص٢٤٩