اگر از تو پيراهن خواست ، پيراهنى ديگر براى او ببر . اين پيراهن را كه رمز رفتن دارد و بوى شهادت در آن پيچيده است ، پيش خودت نگاه دار .
البتّه او كسى نيست كه پيراهن را باز نشناسد . يعقوب ، شاگرد كوچك دبستان او بوده است .
ممكن است بگويد : « اين پيراهنِ عزّت و شهادت نيست . تنگى مىكند براى آن مقصود بزرگ .
برو و آن پيراهن امانت و شهادت را بياور ، عزيز برادر ! »
به هر حال آنچه بايد و مقدّر است ، محقّق مىشود . امّا همين قدر طولانىتر شدن زمان ، همين ردّ و بدل شدن يكى دو نگاه بيشتر ، همين دو كلام گفتگوى افزونتر غنيمت است .
اين زمان ، ديگر تكرارپذير نيست .
اين لحظهها ، لحظاتى نيست كه بازهم به دست بيايد .
همين يك نگاه ، به همهء دنيا مىارزد .
دنيا نباشد آن زمان كه تو نيستى حسين !
پيراهن را كه مىآورى ، آن را پارهتر مىكند كه كهنهتر بنمايد . بندهاى دل توست انگار كه پارهتر مىشود و داغهاى تو كه تازهتر ، مگر دشمن چقدر بى حميّت است كه ممكن است چشم طمع از اين لباس كهنه هم برندارد ؟ !
ممكن ؟ !
مىبينى كه همين لباس را هم ، خونين و چاك چاك از بدن تكّه تكّهء برادرت درمىآورند و بر سر آن نزاع مىكنند .
پس خودت را مهيّا كن زينب ! كه حادثه دارد به اوج خودش نزديك مىشود . « 1 »
و در پرتو دهم ، چه زيبا آخرين لحظات وداع امام با دختر نازدانهاش سكينه ، و نقش بانوى كربلا در اين صحنهء مالامال از عاطفه و سرشار از حسرت و حرمان به تصوير كشيده شده است :
. . . و چشمت به سكينه مىافتد كه شرار عاطفهء دخترانه در وجودش شعله مىكشد ، امّا از جا تكان نمىخورد .
محبوب را در چند قدمى مىبيند ، تنها و دست نيافتنى ، بوسيدنى و به آغوش كشيدنى ، سر بر شانه گذاشتنى و تسلّى گرفتنى ، امّا به ملاحظهء خودِ محبوب ، پا پيش نمىگذارد و دندان
هامش
( 1 ) . همان ، ص 88 - 99 .