و هنگامى كه آن دو از امام مىخواهند كه از عزيمت به كوفه منصرف شود :
امام ، نگاه اندوهگين و غم فزايى به آنها كرد و فقط همين چند كلمه را گفت : بعد از آنها ديگر زندگى ارزشى ندارد . « 1 »
در اين كتاب ، ماجراى ورود امام و اصحاب و همراهان آن حضرت به سرزمين كربلا به اين شكل آمده است :
بامداد روز دوم محرّم 61 ، حسين به آن نقطه و محلّى رسيد كه قضا و قدر برايش معيّن كرده بود ؛ او رضا به قضا داده بود و براى زنده نگاه داشتن اصول ، حاضر به تحمّل دردناكترين فاجعههاى بشرى شده بود . تاريخ نويسان نگاشتند كه اسب زيباى حسين كه پيشاپيش قافله راه مىرفت ، همين كه به سرزمين كربلا رسيد و نخلستان انبوه آنجا را ديد از حركت باز ايستاد .
امام به اسب نهيب زد و فشار آورد . اسب از جاى خود حركت نكرد ، و خدا داناتر است . امام از يكى از همراهان پرسيد : نام اين آبادى چيست ؟
غاصريّه .
آيا نام ديگرى هم دارد ؟
نينوا ، و در شرقِ آن حائر .
باز هم نام ديگرى برايش مىگويند ؟
شاطى الفرات .
آيا نام ديگرى دارد ؟
چرا . . . كربلا .
امام گفت : همين است . . . همين جاست . . . سرزمين اندوه و بلا .
دستور داد كه همراهان پياده شوند ، بارها را بر زمين بيندازند . . . كجاوهها را پياده كنند ، خيمه و خرگاه را برپا سازند . پس از آن ، اين كلمات را آهسته با خود گفت كه يكى از اصحاب نزديكش به دشوارى شنيد :
اينجاست كه خونهاى ما بايد ريخته شود . . . سرا پرده و حريم ما به غارت برود ، اطفال ما كشته
هامش
( 1 ) . همان ، ص 631 .