پس جنگ نمايانى كرد تا ضعف بر او چيره شد . در اين هنگام حكيم بن طفيل طائى كه پشت درختى در كمين وى بود ضربتى [ ديگر ] بر دست چپ او فرود آورد و عباس عليه السلام چنين رجز خواند :
يا نَفْسِ لا تَخْشى مِنَ الْكُفَّارِ * وَأَبْشِرى بِرَحْمَةِ الْجَبَّارِ
مَعَ الْنَّبى السَّيِّد الْمُختارِ * قَدْ قَطَعُوا بِبَغْيِهِم يِسارى
فَأصْلِهِمْ يا ربِّ حَرِّ النَّارِ
اى نفس از كافران مهراس و به رحمت ايزد بزرگ ؛
و همنشينى با پيامبر اكرم بشارت باد ، اينان به ستم دست چپم را بريدند ؛
پروردگارا ايشان را به آتش شرربار دوزخ درافكن !
سپس آن ملعون با عمود آهنين ضربتى بر سر آن حضرت فرود آورد و او را به شهادت رساند . « 1 »
در اين ميان مرحوم مجلسى پس از نقل كلام صاحب مناقب ، به نقل از برخى منابع مرسل كيفيت شهادت حضرت را چنين بيان مىكند : آنگاه كه عباس عليه السلام تنهايى برادر را مشاهده نمود نزد وى آمد و از او اجازه خواست تا به ميدان رود . امام فرمود : تو پرچمدارم هستى و اگر به روى لشكرم از هم پاشيده مىشود . عرض كرد : سينهام تنگ شده و از زندگى سير شدهام و مىخواهم از اين منافقين انتقام خود را باز ستانم .
امام عليه السلام فرمود : پس مقدارى آب براى اين كودكان تهيه نما . عباس به سوى دشمن آمد و هر چه آنان را پند و اندرز داد سودى نبخشيد . نزد برادر بازگشت و او را آگاه ساخت .
در اين هنگام شنيد كه كودكان فريادِ العَطَش سر دادند . مشك را برداشت و بر اسب سوار شد و راهى فرات گرديد . چهار هزار تن موكّلين فرات او را محاصره و تيرباران كردند .
آنان را پراكنده نمود و بنابر روايتى هشتاد تن از آنان را به قتل رساند . وارد فرات شد كفى از آب برداشت تا بنوشد . اما به ياد تشنگى حسين عليه السلام و خاندان وى افتاد . آب را بر روى آب ريخت و مشك را پر از آب نمود . آن را بر شانهء راست خود قرار داد و به سوى
هامش
( 1 ) . مناقب آل ابىطالب ، ج 4 ، ص 117 .