3 . نظريه سوم كه با دو ديدگاه اول و دوم متفاوت است ، خود به ديدگاههاى مختلفى تقسيم مىشود .
يك . جامعهشناسانى چون باتومور معتقدند كه واژه تمدن همچون فرهنگ اهميتى اساسى نيافته و به گونهاى بسيار كلى از واقعيت تهى است . در تعاريفى كه اين عده بهدست مىدهند ، تمدن مجموعهاى فرهنگى است كه از ويژگىهاى عمده و مشابه چند جامعه خاص تشكيل شده است . با اين تعريف ، هر جامعهاى كه داراى مظاهر علمى ، فنآورى ، مذهب ، هنر و . . . بوده و آنها را از چند جامعه مختلف برگرفته باشد ، مىتواند به عنوان تمدن شناخته شود . بهعبارتى ، تمدن ( اعم از مادى يا معنوى ) همان است كه از جامعهاى به جامعه ديگر انتقال مىيابد و ممكن است در فرهنگ جامعهء موردنظر پيشينه نداشته باشد ؛ در حالى كه فرهنگ ( چه مادى و چه معنوى ) از متن آن جامعه برخاسته و ابداعكننده جامعه موردنظر است . « 1 » دو . عدهاى ديگر از پيروان اين نظريه چون مك ايور بر اين عقيدهاند كه فرهنگ ما چيزى است كه ما هستيم و تمدن ما چيزى است كه آن را بهكار مىبريم . به نظر او فرهنگ معادل است با بيان حالات زندگى چون ايدئولوژى ، دين ، ادبيات و هنر ؛ تمدن نيز عبارت است از ساختار جامعه ، نظام و كنترل شرايط اجتماعى شامل تكنيكها و سازمانهاى اجتماعى . « 2 » سه . عدّهاى نيز فرهنگ را با ارزشهاى اجتماعى ، و تمدن را با واقعيتهاى اجتماعى مرتبط مىدانند .
چهار . برخى قائلان اين نظريه بر آناند كه تمدن نهاد پيچيده حكومتى است . « 3 » پنج . دستهاى ديگر تمدن را متشكل از نهادهاى دينى و اخلاقى مىدانند .
4 . تمدنها مرحلهاى خاص از فرهنگ به شمار مىآيند . اسوالد اشپنگلر از طرفداران اين نظريه بر اين باور است كه تمدنها نقطه پايان تكامل فرهنگهايند . « 4 »
بر اساس اين نظريات ، ميان محققان و صاحبنظران در معناى مفهومى و موضوعى فرهنگ
هامش
( 1 ) . محمد على مهيمنى ، گفتگوى فرهنگها و تمدنها ، ص 204 .
( 2 ) . چنگيز پهلوان ، فرهنگشناسى ، ص 49 .
( 3 ) . همان .
( 4 ) . سيد على اصغر كاظمى ، بحران نوگرايى و فرهنگ سياسى در ايران معاصر ، ص 39 .