اهل اين شهر در هر سال عيدى دارند كه بر گرد اين بت جمع مىشوند و بر كوه بالا مىروند . هركس بخواهد به بت و معبود خود تقرب جويد در حال نوشيدن و آواز خواندن چند بار بت را سجده مىكند آنگاه خود را از بالاى كوه بر روى درخت مس مىافكند و بدنش قطعه قطعه مىشود . بعضى ديگر از روى كوه خويشتن را به مغز بر روى تخته سنگى كه آب چشمه از زير بت سياه بر روى آن جارى است مىافكند و در حال مغزش متلاشى مىشود و به دوزخ و اصل مىگردد .
[ داستان شمارهء ] : 4
از او شنيدم كه در قنوج از بلاد هند زنانى هستند كه فوفله ( جوز هندى ) را بين دو لب خود مىگيرند و با يك فشار شديد آن را مىشكنند .
[ داستان شمارهء ] : 5
مردوية بن زرابخت كه يكى از كشتىرانهاى چين و كشور طلا بود حكايت كرد كه روزى در آبهاى جزيرهء زابج كشتى مىراند ، از دور دو برآمدگى بزرگى را در دريا مشاهده كرد و كشتى را از بين آنها عبور داد و با خود انديشيد كه ممكن است دو كوه دريائى باشد كه قلهء آنها در سطح آب نمايانند . همين كه كشتى از بين دو قله گذشت ناگهان برآمدگىها در آب فرو رفت و ناپديد شد و معلوم گشت كه آن دو برآمدگى دو چنگال خرچنگ دريائى بوده است .
از ابو محمد پرسيدم چنين داستانى را شنيده است ؟ گفت من هم شنيدهام خيلى عجيب است و نمىدانم درين باب چه بگويم ، همينقدر مىدانم كه در دريا خرچنگهاى بسيار بزرگ و عظيم الجثه يافت مىشود .