و آسمان لاجوردى گنبد مينائى مسجد قدمگاه خودنمائى ميكرد ، طولى نكشيد كه وارد ميدانى شديم . در آنجا درخت چنار بسيار كهنسالى را ديديم كه قسمت داخلى آن بمرور زمان پوسيده و ريخته و فضاى بزرگى در آن ايجاد شده بود . قصابى هم يك گله گوسفند را كه انتظار آخرين نفس خود را ميكشيدند در ميان تنه مجوف اين درخت حبس كرده و بتدريج سر آنها را از بدن جدا ميكرد . ما طرز كشتن اين حيوانات بىدفاع را ديديم ، قصاب يكى از آنها را در كنار نهر آبى انداخت و با كارد بزرگى سر آن را بريد و خون در نهر آب سرازير شد بعد بكندن پوست آن مشغول گرديد . از اينكه قصاب بر خلاف دستورهاى مذهبى خون حيوانرا در آب ريخت تعجبى بما دست داد زيرا كه مسلمانان قدرى پائينتر آب اين نهر را براى آشاميدن به مصرف ميرساندند و عجبتر اينكه ديديم مسلمانان هم اين آب خونآلود را مصرف مينمايند و عقيده دارند كه آب جارى هرقدر هم آلوده باشد پاك است .
كوليها
هنگاميكه سورچيان مشغول عوض كردن اسبان شدند من با رفيق خود قدمزنان در طول نهر آب بالا رفتم تا مسجدى را كه چند سال قبل ديده بودم يك دفعه ديگر تماشا كنم ، با كمال تعجب ديدم همان چوببستى كه در ده سال قبل براى تعمير آن برپا نموده بودند هنوز هم در جاى خود باقى است . معلوم شد كه ملل خاورى هم در مساهله براى تعمير ابنيهء عمومى دستكمى از اروپائيان ندارند .
كوليها در نزديكى مسجد چادر زده بودند . در آنجا دو زنرا ديدم كه با صورت باز مشغول كار بودند و در پيشانى و روى گونهها خالهاى سحرآميزى داشتند . پيراهن بلندى از چيت گلدار پوشيده و تنبان آنها هم مانند دامن زنان اروپائى بلند و چيندار بود . رنگ مفرغى صورت و خطوط منظم سيماى آنها گواهى ميداد كه اصل و نژاد آنان هندى است . اين دو زن كه شايد مادر و دختر بودند اصرارى داشتند كه براى ما فال بگيرند و سرنوشت آينده ما را بگويند ، رفيق من م . ونشن
( M . Vinchon )
دو قران بيكى از آنها داد تا پرده از روى سرنوشت او بردارد . زن شروع بسخن كرده چنين گفت :