خدا بىطاقتى او را ديد با او سخن ديگرى نجوى كرد . فاطمه شروع به خنده نمود .
چون رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم برخواست . از فاطمه پرسيدم : پدرت با تو چه گفت ؟ او فرمود : رازى كه رسول خدا فرمود : فاش نمىكنم . چون رسول اكرم رحلت كرد به فاطمه گفتم : قول مىدهم كه رازدار تو باشم نسبت به حقى كه بايد ، آيا براى من نمىگوئى آنچه را كه پدرت براى تو گفت ؟ آن بزرگوار فرمودند : حالا ديگر مانعى ندارد كه بگويم . اول بار كه با من نجوى نمود ، گفت : جبرئيل عليه السلام هر سال يك مرتبه قرآن را بر من عرضه مىكرد و امسال دو مرتبه عرضه كرد و من نمىدانم مرگم كى فرا مىرسد ، همينقدر مىدانم كه نزديك است پس تو اى فاطمه تقواى خدا را پيشه و بردبار باش كه من خوب سلفى براى تو باشم . پس من گريستم گريهاى كه ديدى آنطوريكه چون رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم جزع مرا ديد بار دوم با من رازگوئى نمود و به من خبر داد و فرمودند : « يا فاطمه اما ترضين ان تكون سيده المؤمنين او سيده نساء هذه الامه » آيا خشنود نيستى كه سرور مؤمنان يا سرور زنان اين امت باشى ؟ پس من خنديدم خندهاى كه شما ديديد .
غضب فاطمه موجب غضب خداوند است
در روايت ديگر است كه فرمودند : سپس با من رازگوئى نمودند : ( انّى اوّل من يتبعه ) كه من اول كسى باشم كه از اهل بيتش به او ملحق شود . پس خنديد )
و در روايت ديگر چنين آمده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم به فاطمه عليها السلام فرمودند : آيا خشنود نيستى كه سرور زنان اهل بهشت باشى و نيز اول كسى از اهل بيت من باشى كه به من ملحق شود ؟ پس فاطمه خوشحال شد و خنديد .