قصه شش و از رگهائ جهنده كه روئيدهاند از دل پس نيست براى آن فى نفسها حسّى ليكن غشاء آن پس برائ آنست حس قليل و منفعت آن ترويح از حرارت غريزئى كه در قلب است و ليكن -
دل [ و دو شكم آن ]
پس آن جسميست مخروطى مانند شكل صنوبر و جزر نشست او در وسط سينه است و سر آن مائل طرف چپ مركب است از گوشت و ريشهها و غشاء سخت و آن سرچشمهء حرارت غريزيه است و آن را دو شكم است
يكى از ان راست است كه آن پر است از خون بسيار و روح اندك و خاص آن را راها است كه جارى مىشود در ان از دل طرف ريه خونى كه آن غذا است براى او را و از ريه جانب دل هوا -
دوم چپ است و آن پر است از روح كثير و خون قليل و آن جاى روئيدن شرائين است -
فصل پنجمين در حجاب و صدر و معده و امعا
ليكن
پردهء سينه
پس آن مركب است از گوشت و عصبى كه حساس و حركتدهنده است و منفعت آن كشادن و بستن صدر است -