دعا فرمود . خداوند اسب سراقه را رها كرد .
او دوباره در پى حضرت به راه افتاد . اين كار را سه بار تكرار كرد .
هنگامى كه براى بار سوم پاهاى اسب وى رها شد ، گفت : اى محمّد ؛ اين شتر من است كه در مقابل تو است ؛ غلام من نيز هست . اگر به مركب يا شير ، ترا نيازى است ، آن را بگير و اين تير از تيردان من به عنوان نشانه نزد تو باشد .
من بازمىگردم و آنان را از تعقيب تو بازمىدارم . رسول خدا ( ص ) فرمود : « مرا به آنچه نزد تست ، حاجت نباشد . »
اين كه پيامبر ( ص ) پيشنهاد سراقه را رد كرد و از او چيزى نگرفت ، بر اساس اين اصل بود كه نمىخواست وامدار مردى مشرك باشد .
رسول خدا ( ص ) به راه خود ادامه داد تا به خيمهء امّ معبد رسيد .
در آنجا فرود آمد و از وى غذا خواست . امّ معبد عذر خواست كه چيزى ندارم . در اين هنگام چشم رسول خدا ( ص ) به گوسفندى در كنار خيمه افتاد كه در اثر لاغرى و ناتوانى از رمه مانده بود . رسول خدا ( ص ) گفت : اجازه مىدهى كه او را بدوشم ؟ گفت : آرى ، امّا فايدهاى ندارد . در اثر دعاى رسول خدا ( ص ) شير گوسفند زياد شد و ريزش گرفت . حضرت ظرفى خواست و شير دوشيد ، همه خوردند و سير شدند .
امّ معبد فرزندش را كه چون پارهاى گوشت بود ، نه سخن مىگفت و نه روى پايش مىايستاد ، به رسول خدا ( ص ) عرضه داشت . حضرت خرمايى جويد و آن را در دهان كودك گذاشت ، كودك در دم برخاست ، راه رفت و به سخن آمد . هسته خرما را در زمين پنهان كرد . آن نيز در حال نخلى شد و خوشههاى خرما از آن آويزان . رسول خدا ( ص ) به اطراف نگريست ، همه جا مرتعهاى سرسبز شد . سپس به طرف مدينه رهسپار شد . هنگامى كه رسول خدا ( ص ) وفات كرد ، نخل خرما نداد و چون على ( ع ) به شهادت رسيد ، سرسبز
الصحيح من سيرة النبى الاعظم ( ص ) ( ترجمه وتلخيص ) ( سيرت جاودانه ) ( فارسي ) — صفحة 453
مساهمون: السيد جعفر مرتضى العاملي
ص٤٥٣