تَبَّتْ يَدا أَبِي لَهَبٍ وَ تَبَّ
تا آخر سوره . « 1 »
2 . مذاكرات بىثمر
ابن اسحاق مىگويد :
هنگامى كه پيامبر ( ص ) بنا به فرمان خداوند قوم خويش را به اسلام فراخواند و دعوت خود را آشكار كرد ، چنان كه به من رسيده ، آنان از او فاصله نگرفتند و او را رد نكردند تا اين كه خدايانشان را بد گفت و نكوهش كرد . قريش اين كار را تحمّل نكردند و با وى به ستيزه برخاستند و جز مردم اندكى كه به توفيق خداوند اسلام آورده و پنهان بودند ، بر مخالفت و دشمنى با وى همداستان شدند .
عموى رسول خدا ( ص ) ، ابو طالب حمايت وى را بر عهده گرفت و به يارى وى برخاست و رسول خدا ( ص ) هم بىپرده و بىآنكه از مانعى بترسد ، امر خويش را آشكار ساخت . « 2 »
در اين موقع جمعى از قريش تلاش كردند در اين باره با ابو طالب مذاكره نمايند . به عقيدهء ابن اسحاق اين مذاكرات در سه مرحله انجام شد و هر سه به شكست انجاميد .
أ . مرحله نخست
جمعى از اشراف قريش نزد ابو طالب رفتند . از جمله : عتبة بن ربيعه ، شيبة بن ربيعه ، ابو سفيان بن حرب ، ابو البخترى : عاص بن هشام ، اسود بن مطلب ، ابو جهل : عمرو بن هشام ، وليد بن مغيره ، نبيه و منبّه : پسران حجّاج و عاص بن وائل . آنان گفتند : ابو طالب ؛ به راستى برادرزادهات خدايان ما را بد گفته و دين ما را سبك شمرده و خردهاى ما را مسخره كرده و پدران ما را گمراه دانسته
هامش
( 1 ) . بنگريد : الدر المنثور ، تفسير آيه مباركه .
( 2 ) . سيره ابن هشام ، 1 / 276 - 277 .