كشتن خود ، راحت مىشوم . گويد : بيرون رفتم تا به ميان كوه رسيدم ، از آسمان صدايى شنيدم كه مىگفت : محمّد ؛ تو رسول خدايى .
در ادامهء روايت آمده ، پيامبر ( ص ) به خديجه گفت : اين شاعر است يا مجنون . خديجه گفت : ترا از اين به خدا پناه مىدهم . سپس نزد ورقه رفت .
ورقه پيام استقامت براى پيامبر فرستاد . روزى او را در طواف كعبه ملاقات كرد .
بين آن دو گفتگوهايى انجام شد . « 1 »
از نظر سهيلى ، خديجه دربارهء كار رسول خدا ( ص ) از ورقه ، عدّاس و نسطور سؤال كرد . « 2 »
7 . عدّاس كتابى به خديجه داد كه آن را روى پيامبر ( ص ) بگذارد . اگر مجنون باشد ، شفا پيدا خواهد كرد ، و الّا ضررى ندارد . هنگامى كه خديجه با آن نوشته بازگشت ، ديد جبرئيل آياتى از سورهء قلم را به او ياد مىدهد . خديجه شادمان شد و او را نزد عدّاس برد . عدّاس پشت پيامبر ( ص ) را لخت كرد .
خاتم پيامبرى را در ميان دو بازويش ديد . . . « 3 »
در روايت ديگرى است كه وقتى پيامبر ( ص ) آمدن جبرئيل را به خديجه گفت ، خديجه داستان را به بحيراى راهب نوشت . برخى گفتهاند : خودش به نزد راهب سفر كرد تا از او در اين باره سؤال كند . « 4 »
8 . در روايتى آمده ، وقتى پيامبر ( ص ) بالاى كوه مىرفت تا خود را از بلندى پرتاب كند ، چون روى قلّه رسيد ، جبرئيل نمايان مىشد و او را به رسالت خطاب مىكرد . در اين موقع ، پيامبر ( ص ) آرام مىگرفت و اطمينان خاطر پيدا
هامش
( 1 ) . تاريخ الامم و الملوك ، 2 / 49 - 50 .
( 2 ) . الروض الانف ، 1 / 273 ؛ الاوائل ، 1 / 146 .
( 3 ) . تاريخ الخميس ، 1 / 284 ؛ سيره دحلان ، 1 / 83 ؛ سيره حلبى ، 1 / 243 .
( 4 ) . سيره دحلان ، 1 / 83 ؛ سيره حلبى ، 1 / 244 .