نزد عايشه آوردند عايشه گفت : يا « ابا عبدالرحمان ! » روزى كه من عازم بصره بودم چرا از اين مسافرت مرا منع نكردى ؟
وى در جواب عايشه گفت : عايشه ! آن روز تو در برابر مردى مانند « عبدالله » بن زبير قرار گرفته بودى كه فكرش بر فكر تو پيروز گشته و عقيدهء خويشتن را بر تو تحميل نموده بود به طورى كه تو ديگر در مقابل وى قدرت مخالفت نداشتى و گفتار من در برابر وى سودى نمىبخشيد و مانع از حركت تو نمىگشت .
عايشه گفت : هر چه بود گذشت اما بدان ! كه اگر تو مرا از آن سفر منع مىكردى هرگز به آن اقدام نمىنمودم و از شهر و ديار خويش بيرون نمىرفتم « 1 » .
امير مؤمنان نيز قبل از شروع جنگ جمل طى نامهاى به عايشه چنين نوشت كه :
عايشه ! محبت و شدت علاقه به ابن زبير و قوم و خويشى طلحه تو را براهى نكشاند كه به عذاب خداوند منتهى گردد .
مورخين مىگويند كه : عايشه چون به حوأب رسيد و صداى پارس سگان آنجا را شنيد و گفتار رسول خدا را به ياد آورد كه روزى اين جريان را براى وى خاطرنشان ساخته و بر عايشه نيز تعريض نموده بود او تصميم گرفت كه لشكر را به حال خود بگذارد و از همانجا بخانهء خويش برگردد .
عبداللهبنزبير كه از جريان اطلاع يافت فوراً خود را به عايشه رسانيد و بر وى گفت : عايشه : كسانى كه اينجا را حوأب معرفى نمودهاند اشتباه كردهاند زيرا ما حوأب را پشت سر گذاشتهايم .
عايشه نيز در اثر علاقه و محبت شديدى كه بر وى داشت تحت تأثير سخنان او قرار گرفت و گفتارش را پذيرفت .
آرى عايشه با آن همه سياست و كاردانى و قدرت فكرى كه دارا بود در اينجا ضعفى از خود نشان داد و در برابر عبدالله كاملا عاجز و درمانده گرديد ولى ابن
هامش
( 1 ) استيعاب : 354 شرح حال عبداللهبنزبير شماره 1518 شرح نهج البلاغه 4 / 481