( 1 )
اندوه مسلمانان و گفتگوى عمر با پيامبر
آن چه را كه بيان نموديم ؛ اساس بندهاى اين صلحنامه بود ؛ ولى دو چيز مسلمانان را بسيار غمناك و افسرده كرده بود و آزارشان مىداد :
1 - پيامبر خبر داده بود كه به طواف خانهء خدا خواهند رفت ؛ ولى چرا پيش از طواف به مدينه بازگشت ؟
2 - او ، پيامبر خدا و بر حق است و خدا وعده داده كه دينش را آشكار كند و به همگان برساند چرا اين پيمان را از قريش پذيرفت و هيچ پيشرفتى صورت نگرفت ؟
اين دو مورد ، سبب دودلى و وسواس گشت و احساس آنان جريحهدار شد و غم و اندوه فراوان ، فرايشان گرفت و آزارشان مىداد كه فرجام اين قرارداد به كجا خواهد كشيد ؟ شايد در ميان همه ، عمر فاروق بسيار غمناك و نگران بود . نزد پيامبر آمد و گفت : اى رسول خدا ! مگر نه اين است كه ما برحقّيم و قريش باطلاند ؟
پيامبر گفت : چرا !
( 2 ) عمر گفت : مگر غير از اين است كه كشتههاى ما به بهشت مىروند و كشتههاى آنان به دوزخ ؟
گفت : چرا !
گفت : پس چرا اين خوارى را در دين بپذيريم و بدون طواف بازگرديم ، حال آن كه هنوز خدا ميان ما و آنان دستورى صادر نكرده است ؟
پيامبر گفت : اى عمر ! من پيامبر خدايم و از فرمانش سرپيچى نمىكنم . او يار و مددكار من است و هرگز مرا فراموش نمىكند .
عمر گفت : مگر وعده ندادى كه طواف خواهيم كرد ؟
پيامبر گفت : چرا . آيا گفتم : امسال طواف مىكنيم ؟
عمر گفت : خير .
پيامبر فرمود : پس تو [ سال بعد ] به مكه مىآيى و مراسم طواف و زيارت را به جا مىآورى .