خداوند وعدهء عذاب آخرت را دربارهاش داده بود . و همچنين چشمپوشى از كشتن او به دليل مصلحتى بود كه بدين شرح است :
( 1 ) پس از يك ماه ، ابر شك و دودلى و آشفتگى و بىقرارى كه فضاى مدينه را در بر گرفته بود ؛ يكباره پراكنده گشت و عبد اللّه پسر ابى چنان رسوا شد كه ياراى سر بلند كردن را نداشت .
ابن اسحاق مىگويد : هرگاه مطلبى را به ميان مىآورد ، خويشاوندانش ، لب به نكوهش او مىگشودند و با خشونت با او رفتار مىنمودند . و مورد بازخواست قرارش مىدادند . پيامبر گفت : اى عمر ! اوضاع را چگونه مىبينى ؟ به خدا اگر آن روز كه به كشتنش اشاره كردى ، دستور قتلش را مىدادم ؛ كسانى دچار خشم و خشونت مىگشتند . حال اگر امروز به كشتنش اشاره كنم ، همان نزديكانش از آن سرپيچى نخواهند كرد . عمر گفت : به خدا مىدانستم كه دستور پيامبر از پيشنهاد من بسى بزرگتر و بابركتتر است . « 1 »
( 2 )
سرايايى پس از نبرد مريسيع
( 3 )
1 - سريهء عبد الرحمن پسر عوف به سرزمين بنى كلب
در دومة الجندل در شعبان ماه سال ششم ه . پيامبر او را جلوى دست خود نشاند و با دست مباركش ، دستار وى را بست و به او سفارش كرد كه در نبرد ، به بهترين شيوه رفتار نمايد و گفت : اگر بنى كلب از در اطاعت در آمدند ؛ با دختر فرمانروايشان ازدواج كن . عبد الرحمن سه روز در آن سرزمين ماندگار شد و مردم را به دين اسلام فرا خواند . همگى مسلمان شدند و او « تماضر دختر اصبغ » را كه پدرش فرمانرواى آنجا بود ، به عقد خود در آورد .
( 4 )
2 - سريهء على بن ابى طالب به سرزمين بنى سعد
پسر بكر در فدك « 2 » در همان ماه و سال .
سبب اين سريه آن بود كه خبر به پيامبر رسيد كه در فدك عدهاى گرد آمدهاند و مىخواهند ، يهود را تقويت نمايند . او نيز على - عليه السّلام - را با 200 نفر سواره فرستاد كه شبانه راه
هامش
( 1 ) - ابن هشام .
( 2 ) - سرزمينى سبز و خرم در حجاز ، نزديك به خيبر كه يهوديان در آنجا كشاورزى مىكردند . ( اعلام منجد )