از چشمانش پريد و اشكى برايش باقى نماند و چنان مىپنداشت كه آن همه گريه كبدش را پاره پاره كرده است . پيامبر ، به خانهء ابو بكر - رضى اللّه عنه - آمد و خطاب به عايشه گفت : من دربارهات چيزهايى شنيدهام . اگر بىگناه باشى ، خداوند تو را تبرئه مىكند و اگر به گناه آلودهشدهاى ؛ از او آمرزش بطلب و به درگاهش بازگرد ؛ زيرا هر وقت انسان به گناه اعتراف نمايد و به دنبالش توبه كند ، خداوند توبهاش را مىپذيرد .
( 1 ) در اين هنگام ، اشك عايشه سرازير شد و به پدر و مادرش گفت : به جاى من جواب دهيد ؛ اما آنان نمىدانستند چه بگويند . خود ، جواب داد : سوگند به خدا ، من مىدانم كه شما اين ماجرا را شنيدهايد و در درونتان جاى گرفته است ؛ حال اگر بگويم : من بىگناهم و قطعا خداى مهربان از بىگناهىام خبر دارد ؛ مرا تصديق نمىكنيد و اگر به چيزى اعتراف كنم - كه خدا مىداند از آن پاك هستم - ، مرا تأييد مىكنيد ؛ ولى من جز اين شكواى يعقوب - سلام اللّه عليه - چيزى به شما نمىگويم :
« . . . فَصَبْرٌ جَمِيلٌ وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ عَلى ما تَصِفُونَ .
« 1 » » : [ كه چارهء من ] صبرى نيكوست و خداوند در آن چه مىگوييد ، مددكار [ من ] است .
سپس به رختخواب رفت و دراز كشيد . در همان دم ، وحى نازل شد و پيامبر از غم و اندوه رست و تبسّم نمود و اولين حرفى كه زد ، گفت : عايشه ، مژده باد ! خداوند تو را تبرئه كرد .
مادرش گفت : بپاخيز و نزد پيامبر برو . اما او با اعتماد به پاكى خويش و باور به مهر و لطف پيامبر گفت : به خدا از جا بلند نمىشوم و جز از بارگاه آفريدگار ، از كسى سپاسگزار نيستم .
( 2 ) خداوند در پاكى و طهارت ام المؤمنين ، عايشه ده آيه ( از 11 تا 20 ) در سورهء نور نازل كرده است كه : اولين آيه :
« إِنَّ الَّذِينَ جاؤُ بِالْإِفْكِ عُصْبَةٌ مِنْكُمْ . . . »
« 2 » و آخرين آنها :
« وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ وَ أَنَّ اللَّهَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ . »
« 3 » مىباشد .
به هر يك از مسطح « 4 » پسر اثاثه ، حسّان پسر ثابت و حمنه دختر جحش هشتاد تازيانه زده شد ؛ اما آن مرد دو چهره ، عبد اللّه پسر ابى ، هر چند سر دستهء منافقان بود و قسمت عمدهء آن تهمت را به گردن داشت ، تازيانه نچشيد ؛ زيرا تازيانه در حق او بسيار ناچيز به شمار مىرفت و
هامش
( 1 ) - يوسف / 18 .
( 2 ) - نور / 11 .
( 3 ) - نور / 20 .
( 4 ) - مسطح لقب و نامش عوف بود .