بر مىآيد ؟ زيرا او خدا و رسولش را مىآزارد . محمد پسر مسلمه به پا خاست و گفت : اى پيامبر ! من . دوست دارى او را از پاى در آورم ؟
گفت : بلى !
گفت : پس به من اجازه بده [ براى رسيدن به هدف ] چيزى بگويم .
گفت : بگو .
( 1 ) محمد نزد كعب رفت و گفت : اين مرد ( پيامبر ) از ما صدقه مىخواهد و ما را در رنج و زحمت و تنگدستى انداخته است . . .
كعب گفت : از دستش به ستوه آمدهاى .
محمد پسر مسلمه گفت : ما اكنون پيرو او هستيم و دوست نداريم او را ترك كنيم ؛ منتظر مىمانيم كه كارش به كجا مىكشد . اما از تو مىخواهيم مقدار يك دو بار شتر گندم و خوراك به ما قرض بدهى [ و چيزى در گرو آن بردارى ] .
كعب گفت : بله ! برايم گروگان بگذاريد .
پسر مسلمه گفت : چه چيزى گروگان مىخواهى ؟ كعب گفت : زنانتان را گروگان مىخواهم .
پسر مسلمه گفت : چگونه زنانمان را در گروت بنهيم ، حال آن كه تو زيباترين مردم يثرب هستى !
گفت : پس پسرانتان .
( 2 ) پسر مسلمه گفت : چگونه ممكن است پسرانمان را در گرو تو قرار دهيم ! كه ما را دشنام دهند و بگويند : براى مقدارى خوراك ما را گرو گذاشتند . اين كار برايمان ننگ است ؛ اما سلاح را گرو مىگذاريم .
كعب وعده داد كه سلاح بياورند و مواد خوراكى ببرند .
ابو نائله نيز عين آن چه را محمد پسر مسلمه با كعب در ميان گذاشته بود ؛ بيان نمود . كعب بيامد و با هم حدود يك ساعت شعر خواندند . ابو نائله گفت : واى بر تو اى پسر اشرف ! من براى كارى آمدهام كه به تو بگويم و تو آن را پنهان بدارى .
كعب گفت : چنين مىكنم .
الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي ) — صفحة 298
مساهمون: صفي الرحمان مباركفوري
ص٢٩٨