پيامبر گفت : چرا آمدى ؟
گفت : از بيم اين كه مبادا به جان پيامبر زيان برسد ، آمدهام نگهبانى بدهم . پيامبر ، برايش دعاى خير كرد و سپس خوابيد .
( 1 ) عايشه مىگويد : اين نگهبانى مدتى ادامه داشت تا اين آيه فرود آمد :
« . . . وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ
« 1 » . . . » : [ . . . خدا تو را از ( گزند دشمنان كه در صدد كشتن تو هستند ) « 2 » نگاه مىدارد . . . ] و پيامبر از اتاق سر بيرون آورد و گفت : اى مردم ! بازگرديد ؛ خداوند مرا در حفظ و پناه خود قرار داد . « 3 »
اين خطر فقط متوجه پيامبر نبود ؛ بلكه همهء مسلمانان را تهديد مىكرد . ابىّ پسر كعب - رضى اللّه عنه - مىگويد : وقتى پيامبر و يارانش وارد مدينه شدند و انصار آنان را پناه دادند ؛ عرب [ مخالف ] همه را با يك ديد مىنگريستند . پس مسلمانان مهاجر - همگى - [ تا وقتى كه آيهء فوق نازل گشت ] شب و روز مسلح بودند .
هامش
( 1 ) - مائده / 67 .
( 2 ) - منير ج 3 / ج 6 ، ص 258 .
( 3 ) - جامع ترمذى ، ابواب تفسير .