و چهار چيز كه آن را تمام نتوان به جاى آورد ، الّا به واسطهء عمل سلطان : دوام مهمانيها و ملازمت مغنّيان و مغنّيات و بناها و مواضع فراخ و بلند و برخوردارى به كنيزكان قيمتى . 65
و گفتهاند : هركه خدمت سلطان كند ، برادران و دوستان و همسايگان خدمت او واجب شمرند . 66
و گفتهاند : هركه خدمت ملوك كند ، او خادم بود از جهتى و مخدوم از جهتى . امّا هر كه خدمت رعيّت كند ، او از همه جهتى خادم بود . 67
ذمّ عمل سلطان و خدمتش
صاحب سلطان چون كسى باشد كه بر شير سوار بود ، مردم از او ترسند ، و او از مركوب خويش بيشتر ترسد . 68
و عوام گويند : هركه مرقهء سلطان آشامد ، لبش بسوزد ، اگرچه /
b
10 / بعد از مدّتى باشد . 69
و در كليله ياد مىكند كه : مثل سلطان چون كوهى است كه بر بالاى آن شدن دشخوار باشد و بر آنجا ميوهها خوشطعم باشند و ددان شكننده . پس بر زور آن رفتن دشخوار باشد و در آن مقام ساختن دشخوارتر . 70
و ابراهيم بن العبّاس 71 گويد : مثل اصحاب سلطان چون قومى است كه بر فراز كوهى رفتند ، پس از آنجا فروافتادند ، پس هركه دور تر بررفته باشد به تلف شدن نزديكتر باشد . 72
و گفتهاند : دائمتر رنجى ، خدمت سلطان است . 73
و گفتهاند : هركه عزيزى نفس خواهد ، به واسطهء سلطان آن را نيابد تا اوّل خوار نشود .
و ابن المعتزّ گويد : بدبختترين مردم به سلطان يار او باشد ، چنان كه نزديكتر چيزها به آتش زود سوزد . 74
و گفتند : به سلطان مياميز در وقت آنكه كارهاى او مضطرب باشد كه دريا در حال