فى مشيبى شماتة لعداتى * و هو ناع منغّص لحياتى
و يعيب الخضاب قوم و فيه * لى أنس إلى حضور وفاتى
لا و من يعلم السّرائر منّى * ما به رمت خلّة الغانيات
إنّما رمت أن تغيّب عنّى * ما ترينيه كلّ يوم مراتى / a 83 /
و هو ناع إلىّ نفسى و من ذا * سرّه أن يرى وجوه النّعاة ؟ 623
در سپيد شدن موى من شادكامى است دشمنان مرا ، و پيرى خبر مرگدهنده و عيش ناخوشكننده است . و قومى مرا به خضاب كردن عيب مىكنند و مرا در آن خوشدلى است تا وقت وفات من . و من به خضاب ، دوستى زنان نيكو نمىجويم ، به حقّ آن خدايى كه نهانيهاى من مىداند ، به خضاب آن خواستم كه از من دور كند آنچه آيينه هر روز به من مىنمايد از سپيدى موى من . و سپيدى موى خبر مرگدهنده است . پس كيست كه روى كسى بيند كه او خبر مرگ او دهد ؟
ذمّ خضاب
گويند : اسكندر مردى را ديد كه خضاب ريش كرده بود ، او را گفت : اگر سپيدى را رنگ كردى ، تو را ديرآمدگى را چگونه رنگى كنى ؟
و قال محمود الورّاق :
شعر
يا خاضب الشّيب الّذى * فى كلّ ثالثة يعود
إنّ النّصول إذا بدا * فكأنّما شيب جديد
و له بديهة روعة * مكروهها أبدا عتيد
فدع المشيب كما أرا * د فلن يعود كما تريد 624
اى خضابكنندهء مويى كه بعد از سه روز ديگر سپيد شود ، چون خضاب /
b
83 / برود ، چون رنگ خضاب از موى برفت ، مانند پيرى نو باشد . و ترسى ناگاه كه شرّ آن