درحاليكه وضع به همين منوال بر آنان سپرى ميشد ، مردى از نزديك منزل ميگذشت و با صداى دورگهاش فريادكنان ميگفت : آى منجم ، معبر خواب ، اوراق و طلسمهايى هم مينوشت . ابو شجاع او را نزد خود خواند و چنين گفت :
ابو شجاع - خواب ديدم گويا ادرار ميكنم و از سر عورتم آتشى شعلهور است ، باندازهاى بلند شد كه نزديك بود به آسمان برسد ، سپس سه بخش شد و از هر بخشى بخشهائى بسيار پيدا گشت و جهان به اين شعلهها روشن شد و سرزمينها و شهرها و بندگان خدا در برابر اين روشنائى سرتعظيم فرود آوردند ؟
منجم - اين خواب بزرگى است ، تعبير آن بستگى به خلعت دارد .
تا بخشش ندهى نميگويم .
ابو شجاع - به خدا سوگند جز اين جامههائيكه به تن دارم مالك چيز ديگرى نيستم .
منجم - پس ده دينار پول بده .
ابو شجاع - حتى يكدرهم نيز ندارم .
منجم - مانعى ندارد . بشنو و بخاطر سپار آنچه ميگويم ، تو داراى سه فرزند هستى كه بر بخشى مهم از زمين و ساكنان آن فرمانروائى خواهند كرد ، نام آنان بلند و آوازهء ايشان شهرهء آفاق مىشود همانگونه كه آتش شعلهاش بفلك برسد . فرزندانى خواهند داشت كه همگى فرمانروائى يابند و شمارهء آنها همان اندازه است كه در خواب ديدى .
ابو شجاع - خجالت نميكشى مرا مسخره ميكنى ، من مردى فقير و فرزندانم نيز مانند خودم بىنوا هستند .
منجم - نگاهى كرده و گفت : برايم روز پيدايش ايشانرا برگوى .
ابو شجاع تعيين كرد و منجم مشغول حساب شد ، سپس دست
دولتهاى شيعه در طول تاريخ ( فارسى ) — صفحة 55
مساهمون: محمد جواد مغنية
ص٥٥