گستراند ، فصيح نيست . صحيح آن است كه گفته شود : « پادشاه چشمهايش را منتشر كرد « 1 » . »
لو كنت كنت كتمت السّر كنت كما * كنّا و كنت و لكن ذاك لم يكن
اگر اينگونه بودى كه راز را مىپوشاندى همانند ما مىشدى ولى چنين چيزى تحقق نيافت . در اين شعر ، كثرت تكرار ، به فصاحتش آسيب رسانده است .
الا ليت شعرى هل يلومنّ قومه * زهيرا على ما جرّ من كلّ جانب
كاش مىدانستم آيا قوم زهير ، وى را بر تباهيهايى كه از هرسو كرده است نكوهش مىكنند ؟
ضمير « قومه » به « زهير » برمىگردد كه لفظا و معنا و حكما موخر است .
دان بعيد محبّ مبغض بهج * أغرّ حلو ممرّ ليّن شرس
( به خوبان ) نزديك ، ( از دشمنان ) دور ، ( با ياران ) دوست ، ( بر نااهلان ) خشمآور ، ( در محفل ياران ) خرّم ، درخشنده و شيرين ( بر كينهوران ) تلخ ، ( بر محبّتپيشگان ) نرمخو ، ( بر خيانتكاران ) تندخوست . در اين شعر ، چندين صفت ، پىدرپى آمده است و اين در سخن ، ايجاد سنگينى مىكند و همين مسأله ، بر متنبّى عيب گرفته مىشود .
لأنت أسود فى عينى من الظلم .
تو در چشمان من از تيرگيهاى شبهاى واپسين هرماه ، تيرهترى .
اين شعر از متنبّى است وى مىبايست بر اساس قياس ، به جاى « اسود » تعبير « اشدّ سوادا » را بياورد چون « اسود » افعل التفضيل است و افعل التفضيل از فعلهايى كه دلالت بر رنگ مىكند ، ساخته نمىشود .
و تسعدنى فى غمرة بعد غمرة * سبوح لها منها عليها شواهد
و يارى مىكند مرا در گردابهاى پىدرپى ، اسب تيزتكى كه به نفع آن از خودش گواههايى دارد . يعنى در آن ، نشانههايى از نجابت هست .
تكرار ضمير در « لها » ، « منها » و « عليها » به فصاحت شعر ، آسيب رسانده است « 2 » .
و ليست خراسان الّتى كان خالد * بها اسد اذ كان سيفا اميرها
هامش
( 1 ) . چون عادتا چشمها براى به دست آوردن خبرها به كار مىرود نه زبانها .
( 2 ) . اين شعر ، از متنبّى است . وى مىگويد : اسب من ، مرا براى دستيابى به غنيمتها و نجات از دشمن ياورى مىكند در بحرانى پس از بحران ديگر . « سبوح » : خوب مىدود و راكبش را نمىآزارد . گويا در آب شنا مىكند .
نگاه كنيد به شرح ديوان متنبّى ، نوشتهء عبد الرّحمن برقوتى ، ج 1 ، ص 179 .