أسمع جعجعة و لا أرى طحنا .
صداى آسياب را مىشنوم ولى آردى نمىبينم « 1 » .
الإسفنط حرام و هذا الخنشليل صيقل ، و الفدوكس مفترس « 2 » .
شراب ، حرام و اين شمشير زنگزدوده شده و شير درنده است .
يوم عصبصب و هلّوف ، ملأ السّجسج طلا « 3 » .
روزى سخت و سنگين بود و زمين نيمههموار را سنگهاى « مىپختج » پر كرده بود .
در اين نمونه ، واژههاى « عصبصب » ، « هلّوف » ، « سجسج » و « طلا » از فصاحت ، دور است . چون برخى از آنها تنها غرابت و برخى هم غرابت هم تنافر حروف دارد .
أمنّا ان تصرّع عن سماح * و للآمال فى يدك إصطراع « 4 »
ايمن و آسوده شديم از اينكه تو از گشادهدستى به زمين بيفتى با اينكه آرزوها در دستت گرد آمده است . در اين شعر ، واژهء « إصطراع » در معناى دور از دسترس به كار رفته است .
و قال الفرزدق :
و اذا الرّجال رأوا يزيد رأيتهم * خضع الرّقاب نواكس الأبصار
و هرگاه مردان ، يزيد را بنگرند تو آنان را با گردنهايى خاضع و نگاههايى فروافتاده مىبينى . در اين شعر ، « نواكس » بر غير قانون صرفى ، جمع بسته شده است « 5 » .
و قال ابو تمام :
هامش
( 1 ) . « جعجعه » فصيح نيست چون حروفش تنافر دارد ، اين جمله ، مثل زده مىشود براى كسى كه مىگويد ولى كارى انجام نمىدهد .
( 2 ) . « إسفنط » : شراب . « خنشليل » : شمشير . « فدوكس » : شير . هركدام از اين سه واژه ، وحشى و ناآشناست .
( 3 ) . « عصبصب » : سخت . يا گرما و سرماى شديد . لسان العرب ، ج 1 ، ص 607 .
« هلّوف » : سنگين ، بزرگ ، انبوه ، بىبهره . لسان العرب ، ج 9 ، ص 350 .
« سجسج » : زمينى كه نه هموار و نه ناهموار است . لسان العرب ، ج 2 ، ص 295 .
« طلا » : در اين عبارت ، به معنى « سنگى كه آن را « مىپختج » خوانند . » منتخب اللغات ، ص 316 .
( 4 ) . شاعر ، مىخواهد بگويد : آنان آسودهاند از اينكه كسى او را به جهت گشادهدستى مغلوب كند و از بخشش ، بازش دارد . و « للآمال فى يدك اصطراع » به اين معناست كه : آرزوها در دست او رقابت مىكنند ، درگير مىشوند و اجتماع مىكنند . يعنى او بخشش و كرم گسترده دارد . به كارگيرى واژهء « اصطراع » در اين معنا بعيد است .
( 5 ) . شاعر ، ناكس را به نواكس ، جمع بسته است . با اينكه وزن فواعل ، گسترش ندارد مگر در جمع صفت مؤنث عاقل و در غير اين مورد ، تنها در دو جا آمده است : الف - فوارس ( جمع فارس ) ب - هوالك ( جمع هالك ) . و ناكس ، به معنى سرافكنده و سر پايين انداخته است .