چهچيز ، فصاحت واژهها را در عبارتهاى آينده ، تباه ساخته است ؟
يحيى بن يعمر به همسر زنى كه او را داور قرار داده بود ، گفت :
اگر او بهاى كام دادن و همسريت را بخواهد تباهسازى حقّش را آغاز مىكنى و اندكى به او مىبخشى .
خلاصه : زنى يحيى بن يعمر را داور قرار داد تا بين او و شوهرش حكم كند . يحيى بن يعمر ، هنگام داورى چهار واژهء « شكر » ، « شبر » ، « تطلّها » و « تضهلها » را بهكار برد كه همه ، غرابت دارد .
و قال بعض امراء العرب و قد إعتلّت امّه فكتب رقاعا و طرحها فى المسجد الجامع بمدينة السّلام :
صين امرؤ و رعا ، دعا لإمرأة إنقحلة ، مقسئنة قد منيت بأكل الطّرموق فأصابها من اجله الاستمصال بأن يمنّ اللّه عليها بالأطر غشاش و الابر غشاش « 1 » .
يكى از فرمانروايان عرب كه مادرش بيمار شده بود نامهاى نگاشت و در مسجد جامع شهر « سلام » افكند . ( متن نامه اين بود ) :
محفوظ باد كسى كه پارسايى پيشه كرده است و به نيايش برخاسته براى زن خشكيدهء پيرى كه به گل خوردن دچار شده و از اينرو اسهال گرفته ، خداوند به سلامت و درمان بر او منّت نهد .
در اين نامه ، واژههاى « أنقحله » ، « مقسئنة » ، « طرموق » ، « إستمصال » ، « إطرغشاش » و « إبر غشاش » غرابت دارد « 2 » .
هامش
« تطلها » : در تباه ساختن حقش مىكوشى .
« تضهلها » : اندكى به او مىدهى .
گفتنى است : مؤلف ، « شكر » را در پاورقى به معنى شير دادن گرفته است لكن ابن منظور و ابن اثير ، « شكر » را به معنى آلت زنانه گرفتهاند : نگاه كنيد به لسان العرب ، ج 4 ، ص 427 . و النهاية ، ج 2 ، ص 494 .
( 1 ) . « انقحله » : خشكيده .
« مقسئنه » : پير ، سالخورده .
« الطّرموق » : گل . مؤلف چنين آورده است ، لكن در كتب لغت ، طرموق به ضم اول خفاش است .
« استمصال » : اسهال و پر دفع شدن شكم .
« اطرغشاش » : درمان يافتن ، لسان العرب ، ج 6 ، ص 265 .
« ابرغشاش » : بهبود يافتن ، لسان العرب ، ج 6 ، ص 265 .
( 2 ) . دهخدا آورده است : « دار السّلام » بغداد را نامند نسبت به بركهاى كه به اسم « سلام » در آنجا بوده است . در برخى از كتب نيز ، به جاى « مدينة السّلام » واژهء بغداد آمده است . ( مترجم )