صفت ديگرى كه قائم به نفس باشد و نامش طلب باشد ، نمىيابد مگر آنچه بعنوان مقدمه ، براى تحقّق اراده ، هنگام خطور شيئى به ذهن و تمايل نفس ، و تحرّك رغبت به طرفش ، حاصل مىشود ، و عقل فايدهء آن را تصديق كرده ، به دفع و رفع آنچه سبب بازداشتنش از طلب بوده همّت گمارده باشد .
خلاصه اينكه : غير از صفات شناختهشده ( از جمله ) اراده ، صفت ديگرى در نفس وجود ندارد كه قائم به آن و نامش طلب باشد .
پس : چارهاى جز اتحاد طلب و اراده وجود ندارد ، و آن شوق مؤكّدى كه در ارادهء عملى ، سبب تحرك عضلات شده و بدنبال آن ( مريد ) خودش به انجام آن اقدام مىكند ، و يا بدنبال آن بندگانش را به آن امر كرده تا آن را انجام دهند نامش طلب و اراده است ، چنانچه گاهى از آن تعبير به طلب و زمانى تعبير به اراده مىشود .
( تشابه ديگر صيغ انشاء با مادّه و صيغهء امر )
و اينچنين است حال در ساير صيغ انشائيّه و جملات خبريّه ، چرا كه غير از صفات شناختهشدهاى كه قائم به نفساند از جمله ترجّى ، تمنّى ، و علم و غير اينها ، صفت ديگرى كه قائم به نفس باشد و لفظ برآن دلالت داشته باشد وجود ندارد . چنان كه ( برخى به صفتى غير صفات معروفه قائل شده و در تأييد مرام خويش متمسّك شدهاند به اين شعر ) كه گفته :
كلام در نفس بوده و زبان بر كلام در نفس دليل و برهان قرار داده شده است .
* * *
تشريح المسائل
* حاصل مطلب در بحث قبل چه بود ؟
اين بود كه : موضوع له ، طلب و اراده يكى است ، لكن اين دو در مقام انصراف اختلاف دارند .
1 - لفظ ( طلب ) ، به طلب انشائى منصرف است .
2 - لفظ ( اراده ) ، به ارادهء حقيقيّه ، انصراف دارد .
اين تفاوت در انصراف ، منشا اختلافاتى شد كه به زودى بررسى خواهد شد .
* با توجّه به مقدمهء فوق حاصل فرمودهء آخوند ( ره ) ( فاعلم ؛ انّ الحقّ كما هو عليه اهله . . . ) چيست ؟