75 / 40 - 27
27 . و گفته شود و گويند فرشتگان كه كيست افسونگر برآينده به جان او .
28 . و گمان برد و داند كه او جدايى است از دنيا .
29 . و بر هم پيچيد ساق پاى به آن ساق پاى .
30 . به سوى پروردگارت است آن روز راندن و بردن .
31 . پس نه باور نداشت ابو جهل حق را و نه نماز كرد .
32 . و لكن درياب كه به دروغ داشت و برگشت از دين .
33 . بازپس رفت به سوى كسان خويش همىخراميدى . [ 738 ]
34 . واى مر ترا پس واى .
35 . بازپس واى مر ترا پس واى .
36 . ا مىپندارد مردم كه فرو گذاشته شود بىخواوند سر گذار بىامر و نهى و ثواب و عقاب ؟
37 . ا نبود از قطرهء آب چكيده از آب پشت ريختنى كه ريخته شود ؟
38 . بازپس بود خون بسته ، پس بيافريد پس راست كرد او را مرد تمام .
39 . پس كرد گردانيد از آن آب دوگونه فرزند نر پسر و ماده دختر .
40 . ا نيست آنت خداى هراينه توانا بر اين كه زنده كند مردهگان را ؟
دهر ، مدنى ، 31 آيه
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم 76 / 12 - 1
1 . ا هيچ بدرستى كه آمد بر مردم آدم عليه السلام روزگارى هنگامى از گيتى روزگار كه نبود چيزى ياد كرده شده نام برده و نه در آسمان و نه در زمين ؟
2 . بدرستى كه ما آفريديم مردم فرزند آدم عليه السلام را از آب پشت مرد آميخته به آب سينهء زن و آزمون همىكنيم او را پس كرديم گردانيديم او را شنوا بينا .
3 . بدرستى كه نموديم او را راه قرآن را يا روزى يا بيرون آمدن از رحم يا سپاسدار و يا ناسپاس .
4 .
ما آماده كرديم و ساخته مر ناگروندگان را زنجيرها و بندهاى گردن و آتش سوزان .
5 . بدرستى كه نيكوكاران در بهشت همى آشامند از جام پر مى كه باشد آميزش آن كافور .
6 . چشمهء همىخورد به آن خمر بهشت را بندگان خاص خداى ، روان كنند آن را روان كردنى .
7 . به سر همىبرند و به جاى آرند به پيمان را و همىترسند از روزى كه باشد بدئ و سختى آن پراكنده و به همه فرا رسنده . [ 739 ]
8 . و همىخورانند خوردنى را بر دوستى آن طعام با خداى عز و جل درويشى را و بىپدرى را و برده كرده شده را .
9 . على و فاطمه به دل گفتند هراينه هراينه خورانيم شما را براى رضاى خداى نمىخواهيم از شما پاداشتى و نه سپاسى .
10 . بدرستى كه ما همىترسيم از پروردگار خويش از روزى ترش سخت تند .
11 . پس همان انگار كه نگاه داشت ايشان را خداى از بدئ آنت روز و پيش آورد ايشان را تازهگئى در روى و شادى در دل .
12 . و پاداشت داد ايشان را به سبب آنچه شكيبايى كردند بر گرسنگى و تشنگى ، بهشتى و حلّهء كه هفتاد او چون برگ گلى بود .