بيان حقيقت توحيد كه اصل توكل است
( 1 ) بدان كه توكل از أبواب ايمان است ، و همهء أبواب ايمان انتظام نپذيرد مگر به « علم و حال و عمل » .
و همچنين انتظام توكل به « علم » باشد كه اصل است ، و به « عمل » كه ثمرهء آن است ، و به « حال » كه مراد از لفظ توكل است .
پس بايد كه آغاز از بيان « علم » كنيم كه اصل است و آن را در اصل زبان ايمان خوانند ، چه ايمان تصديق است ، و تصديق دل « علم » بود ، و چون قوى شود آن را يقين گويند . و ليكن أبواب يقين بسيار است ، و ما از آن جمله به چيزى محتاجيم كه بناى توكل بر آن است ، و آن توحيد است ، لا إله الاّ اللّه وحده لا شريك له ترجمهء آن است ، و ايمان به قدرت كه له الملك ترجمهء آن است ، و ايمان به وجود و حكمت كه و له الحمد بر آن دليل است ، پس هر كه لا إله الاّ اللّه وحده لا شريك له ، له الملك و له الحمد و هو على كلّ شيء قدير گفت ، ايمانى كه اصل توكل است او را تمام شد . و بدين آن مىخواهم كه معنى اين سخن دل او را صفت لازمه شود و بر او غالب گردد .
و اما توحيد اصل است . و سخن در آن دراز است . و آن از علم مكاشفه است . و ليكن بعضى از علمهاى مكاشفه به اعمال تعلق دارد ، به واسطهء احوال ، و علم معامله جز بدان تمام نشود . پس ما تعرض نكنيم مگر آن مقدار كه تعلق به معامله دارد ، و الاّ توحيد درياى واسع است [ 315 ] ، ساحل ندارد .
پس گوييم كه توحيد را چهار مرتبه است . و قسمت پذيرد به مغز ، و مغز مغز ، و پوست ، و پوست پوست . و براى دريافتن فهمهاى ضعيف آن را به جوز تمثل كنيم كه در پوست [ بالايين ] است ، چه آن را دو پوست است ، و مغزى دارد ، و مغز او را روغن است ، و آن مغز مغز است .
پس مرتبهء اوّل توحيد آن است كه آدمى به زبان لا إله الاّ اللّه بگويد و دلش از آن غافل باشد ، يا آن را منكر بود ، چون توحيد منافق .
دوم آن كه معنى لفظ را به دل تصديق نمايد ، چنان كه عموم مسلمانان تصديق نمودهاند بدان ، و آن اعتقاد است .
و سوم آن كه به طريق كشف به واسطهء نور حق آن را مشاهده كند ، و آن مقام مقربان است . و آن بدان باشد كه چيزهاى بسيار بيند ، و ليكن با بسيارى آن ، چنان بيند كه از واحد قهار صادر شده است .
و چهارم آن كه در وجود جز يكى را نبيند و آن مشاهدهء صدّيقان است ، و صوفيان آن را « فنا » خوانند در توحيد ، از آن روى كه جز يكى را نبيند ، و نفس خود را هم نبيند ، و چون نفس خود را نبيند بدانچه مستغرق يكى باشد ، از نفس خود در توحيد او فانى بود ، به معنى آن كه از ديدن نفس خود فانى شده است .