و أبو سليمان گفت : جامه سه است : جامهاى براى خداى ، و آن عورت پوش است ، و جامهاى براى نفس ، و آن جامهاى است كه مطلوب از آن نرمى باشد ، و جامهاى براى مردمان ، و آن جامهاى است كه مطلوب از آن گوهر او و خوبى او بود . و يكى از ايشان گفت : هر كه جامهء او تنك « 170 » شد دين او تنك شد . و جمهور علما از تابعين ، قيمت جامههاى ايشان از بيست تا سى بود . خوّاص « 171 » بيش از دو قطعه نپوشيدى ، پيراهنى و ازارى ، پس دامن پيراهن بر سر گردانيدى .
و يكى از سلف گفت : اوّل عبادت زىّ « 172 » است . و در خبر است : البذاذة من الايمان ، اى ، بدحالى از ايمان است . و در خبر است : من ترك ثوب جمال و هو يقدر عليه تواضعا للَّه تعالى و ابتغاء لوجهه كان حقّا على اللّه ان يدّخر له من عبقرىّ الجنّة في تخات الياقوت ، اى ، هر كه جامهء جمال بگذارد با آن چه بر آن قادر باشد ، براى تواضع حق تعالى و طلب رضاى حق تعالى ، ايزد - عز و جل - بر خود واجب گرداند كه از جامههاى گرانمايهء بهشت بر وى ذخيره فرمايد در تختهاى ياقوت .
و حق تعالى به يكى از پيغامبران وحى فرستاد كه دوستان مرا بگوى كه جامهء دشمنان من مپوشيد ، و در مداخل دشمنان من داخل مشويد كه همچو ايشان دشمن من باشيد .
و رافع بن خديج بشر بن مروان « 173 » را ديد بر منبر كوفه مردمان را پند مىداد ، گفت : بنگريد در امير خود ، جامهء فاسقان پوشيده مردمان را پند مىدهد ! و او جامههاى تنك « 174 » پوشيده بود .
و عبد اللّه بن عامر بن ربيعه بر أبو ذر [ 301 ] آمد در لباس خود ، پيش او با آن لباس در زهد سخن گفت . بو ذر كف دست بر دهان نهاد و آواز آوردن گرفت ، « 175 » عبد اللّه بن عامر در خشم شد و بر ابن عمر « 176 » شكايت كرد . گفت : اين بر نفس خود تو كردى : پيش او با اين جامه در زهد سخن گويى ! و على - رضى اللّه عنه - گفت كه حق تعالى امامان هدى را فرموده است كه در مثل حال كمترين مردمان باشند تا توانگر بديشان اقتدا كند ، و درويشى بر درويش عيب نشود . و چون او را براى درشتى جامه عتاب كردند ، گفت : آن به تواضع نزديكتر ، و سزاوارتر بدان كه مسلمان بدان اقتدا كند . و پيغامبر - عليه السلام - از تنعم نهى فرمود و گفت : انّ عباد اللّه ليسوا بالمتنعّمين .
و فضالة بن عبيد را ، در آن حالى كه والى مصر بود پاى برهنه و موى گرد آلوده ديدند ، گفتند : تو اميرى و بدين حال مىباشى ؟ گفت : پيغامبر - عليه السلام - ما را نهى كرده است از هر روز روغن در سر انداختن و شانه كردن ، و فرموده كه گاه گاهى پاى برهنه برويم .
و على گفت ، عمر را - رضى اللّه عنهما - اگر خواهى كه به دو يار خود برسى ، پيراهن را پيوند
هامش
( 170 ) تنك ، نازك ، لطيف .
( 171 ) ابو سليمان خوّاص ، از پيشوايان تصوف و از مردم مغرب ، در زبيدى : سليمان الخوّاص ( 9 - 357 ) .
( 172 ) زىّ ، لباس ، هيئت .
( 173 ) نسخهء خطى : بشير بن غزوان ، زبيدى : بشر بن مروان ( بن الحكم بن العاص ، اخى عبد الملك ، همان جا ) .
( 174 ) تنك ، نازك ، لطيف .
( 175 ) به اصطلاح عاميانه : برايش شيشكى بست .
( 176 ) در عربى و زبيدى : الى عمر ( و لفظ القوت : ابن عمر ، همان جا ) .