و چون درخواست عفو كرده بود ، امر كرد وى را بزندان اندازند ، سپس بشافعى رو كرده و گفت ، تو را چه واداشت كه با او همراهى كنى ، شافعى گفت ، من در تنگناى فقر و درويشى بودم ، و بشهرها مىرفتم تا از احسان مردم بهرهمند گردم ، و ازاينجهت بمصاحبت با او درآمدم ، فضل بن ربيع از هارون خواستار عفو وى گرديده ، و او هم وى را بفضل بخشيد .
شافعى مدتى در مدينة السلام اقامت نمود ، و محمد بن شجاع گويد ، كه شافعى در لباس مغنيان از كنار ما مىگذشت ، درحالىكه بر خرى سوار بوده ، و جامه حاشيهدارى بتن مىكرد ، و موى مجعدى داشت .
شافعى بملازمت محمد بن حسن درآمد و تمام كتابهاى او را برشته تحرير درآورد . و ربيع بن سليمان از قول شافعى نقل كرده است كه من به اندازه بار شتر ، از كتابهاى محمد نوشتهام .
شافعى در تشيع « 1 » شدتى نشان مىداد ، روزى شخصى از وى سؤالى كرده ، و او هم جوابش را داد . آن شخص اظهار داشت ، اين جواب تو بر خلاف گفته على بن ابو طالب ، رض - است . شافعى بوى گفت : اگر ثابت كنى كه على بن ابو طالب چنين گفته ، من گونه خود را بر خاك گذارم ، و اعتراف بخطاى خود نموده ، و از گفته خود ، بگفته او برگردم .
و نيز روزى بمجلسى درآمد كه برخى از طالبيان در آن مجلس بودند ، و گفت من در مجلسى كه يك نفر از آنان حضور داشته باشد ، سخن نگويم . چه سخنگوئى شايستهء آنان بوده و رياست و فضل براى آنهاست .
و گويد « 2 » در سال دويست بمصر رفت ، و مقيم آنجا گرديد . و ربيع بن سليمان از وى آموخت ، شافعى طبع شعر داشت . و ابو الفتح بن نحوى ، از قول ابو الحسن بن صابونى مصرى ، نقل كند ، كه مىگفت ، قبر ابو عبد اللّه شافعى را در مصر ، ميان بيطار بلال و بركتين ديدم كه لوحى از مس روى قبرش آويزان بوده ، و اين نوشته را داشت :
قضيت نحبى فسّر قوم * حمقى بهم غفلة و نوم « 3 » كانّ يومى علىّ حتم * و ليس للشامتين يوم « 4 »
هامش
( 1 ) ش - در حاشيه دارد ( چون مصنف از شيعيان سرسختى است مىخواهد بشافعى افتخار ورزد . و دروغ گفته است ) .
( 2 ) گويا مرجع ضمير ، محمد بن شجاع باشد .
( 3 ) مرگ من سر رسيد ، و گروهى از ابلهان شاد شدند كه در غفلت و خواب فرو رفتهاند .
( 4 ) گويا چنين روزى براى من حتمى بوده و بر آن خوشحالشوندگان از مرگم چنين روزى نيست .