عمر مىگويد : من غلام و خادم پيامبر صلى الله عليه وآله بودهام . . . اما جناب عمر ، چرا آن حضرت را آزردى و مانع وصيت او شدى ؟ ! !
- مستدرك حاكم ج 1 ص 126
ابو جعفر محمد بن صالح بن هانى . . . سعيد بن مسيب روايت مىكند : هنگامى كه عمر بن خطاب به خلافت رسيد ، بر منبر رسول خدا صلى الله عليه وآله خطبه خواند و پس از حمد و ثناى الهى گفت : مردم ، مىدانم كه شما از من خشونت و تندى ديده و اكنون هم جز اين از من انتظار نداريد . اما بدانيد كه من هميشه همراه رسول خدا صلى الله عليه وآله بوده و خادم و غلام آن حضرت بودم و چون آن حضرت بسيار رؤوف و مهربان بود ، من مانند شمشير كشيده . در مقابل حضرت حركت مىكردم مگر آنكه مرا غلاف مىكرد و باز مىداشت . . . ( معناى حرف عمر اينستكه پيامبر صلى الله عليه وآله بخاطر رأفت و مهربانى به حق عمل نمىكرد ، لذا لازم بود ، من با خشونت و تندى با مردم برخورد كنم . . از طرف ديگر اگر عمر غلام و خادم آن حضرت بود ، چرا در آن لحظات آخر عمر حضرت اجازه نداد ، وصيتش را بكند و باعث شد حضرت با دل شكسته از دنيا برود ؟ ! ! )
* * * آخرين گفتههاى عمر درباره پيامبر صلى الله عليه وآله
عمر مىگويد : پيامبر صلى الله عليه وآله هذيان مىگويد ، آقايان سنيها آن را تحريف كرده مىگويند : در دبر آن حضرت مستولى شده است ! !
- بخارى ج 1 ص 36
يحيى بن سليمان . . . از ابن عباس روايت مىكند : هنگامى كه درد پيامبر صلى الله عليه ( وآله ) و سلم شديد شد ، فرمود : كاغذى بياوريد تا براى شما چيزى بنويسم كه هرگز گمراه نشويد ، عمر گفت : او از درد چنان مىگويد ، كتاب خدا ما را بس است .
بين كسانى كه بالاى سر حضرت بودند ، اختلاف شد و هر كس چيزى گفت ، حضرت فرمود : برويد بيرون ، پيش من اختلاف نكنيد ، ابن عباس همانطور كه بيرون مىرفت گفت وا مصيبتا كه نگذاشتند رسول خدا وصيتش را بنويسد .