را تكرار كردم تا آنكه حضرت فرمود : ابا قتاده چه مىگوئى ؟ قضيه را تعريف كردم ، يك نفر گفت : او راست مىگويد او كشته است و غنائمش هم پيش من است ، سپس به حضرت عرض كرد : يا رسول الله او را راضى كن كه غنائمش مال من باشد . ابوبكر ( از پيش خود و بدون اجازه ) گفت : نه به خدا قسم نمىشود ، ديگرى بجنگد ، غنائمش مال تو باشد . حضرت هم غنائم را گرفت و به صاحبش داد ، او هم با آن باغى در بنى سلمة خريد كه اولين مالى بود كه در اسلام بدست آورده بود .
خنده پيامبر صلى الله عليه وآله از طمع عرب بيابانى . . . . . مانند خنده آن حضرت از حرف عمر ! !
- مسلم ج 3 ص 103
عمرو الناقد . . . از انس بن مالك روايت مىكند : با رسول خدا صلى الله عليه ( وآله ) و سلم مىرفتيم ، حضرت عباى نجرانى بدوش داشت كه كنارهها و حاشيه آن بسيار زبر و ضخيم بود . يك عرب بيابانى از راه رسيد و با شدت چنان عباى حضرت را كشيد كه گردن حضرت را خراش داد ، و گفت : يا محمد ( صلى الله عليه وآله ) از مال خدا به من هم بده . حضرت از حرف او خنديد و دستور داد چيزى به او دادند .
پيامبر صلى الله عليه وآله غنائم را چنان تقسيم كرد كه بخيلان و فضولان به جوش آمدند ! !
- بخارى ج 3 ص 209
شعيب . . . . . . از جبير بن مطعم روايت مىكند : مقدار كمى كه از حنين بازگشتيم ، مردم آنقدر رسول خدا صلى الله عليه ( وآله ) و سلم را تحت فشار گذاشتند كه چيزى به آنها بدهد ، بطوريكه عباى حضرت را از دوشش انداخته و او را به طرف درختى كشاندند . حضرت ايستاد و فرمود : عبايم را بدهيد . به خدا قسم اگر به عدد اين ريگها گوسفند داشتم همه را بين شما تقسيم مىكردم تا بدانيد من بخيل و دروغگو و ترسو نيستم .
و بخارى ج 4 ص 60
- بخارى ج 4 ص 60