عمر هر شاعرى را كه اسم او را در شعر مىآورد ، احترام مىكرد ، حتى اگر شعر در مدح او هم نبود !
- تاريخ مدينه ج 3 ص 790
عثمان . . . از ابى كبشة روايت مىكند : در ميان حجاج رجز خواندم و گفتم :
اقسم بالله ابو حفص عمر
ما مسها من نقب ولا دبر
فاغفر له اللهم ان كان فجر
ابو حفص عمر قسم مىخورد كه شترانش همه سالم هستند ، خدايا اگر دروغ مىگويد او را ببخش .
مىگويد يك مرتبه دست عمر را بر پشت خود احساس كردم ، گفت جاى مرا مىدانى ؟
گفتم : نه ، مرا برد و به من صله و جايزه داد .
امرؤ القيس اهل يمن است ، يمنيها فصاحت ندارند !
- محاضرات الادباء ج 3 ص 201
عمر درباره امرؤ القيس شاعر ، عبارت نامفهومى را گفته كه هر كس آن را طورى معنا كرده است .
ابن قتيبة مىگويد : ظاهرا منظور عمر اين است كه اشعار امرؤ القيس شاعر به درد نمىخورد چونكه فصاحت ندارند . . .
( عمر از يمنيها خوشش نمىآمد ! ! )
و محاضرات ج 3 ص 80
عمر از غلام بنى الحساس خواست كه برايش شعر بخواند ! !
- كنز العمال ج 3 ص 850
8937 - سائب مىگويد : عدهاى از مردان قريش جلو خانه ابن مسعود نشسته بودند ، تا آنكه ظهر شد ، عمر گفت بلند شويد ، برويد ديگر نشستن فايده ندارد . به هر كس مىرسيد او را بلند مىكرد . به او گفتند اين غلام بنى الحساس است كه شعر مىگويد به او گفت چه شعرى گفتهاى ؟ گفت
ودع سليمى ان تجهزت غاديا