- تاريخ طبرى ج 2 ص 450
ابن حميد . . . از ابن عباس روايت مىكند : عمر در ايام خلافتش براى كارى مىرفت من هم همراهش بودم ، شلاقى در دستش بود و با خودش حرف مىزد و شلاق را به چكمههايش مىكوبيد .
سپس به من نگاه كرد و گفت : ابن عباس مىدانى چرا هنگام وفات رسول خدا ( صلى الله عليه وآله و سلم ) من آن حرف را زدم ؟ . . . ( نگذاشتم كه پيامبر وصيت كند و گفتم او هذيان مىگويد و كتاب خدا ما را بس است )
بگذار گردنش را بزنم . . . بگذار گردنش را بزنم . . . بگذار گردنش را بزنم ! !
اين حرفى بود كه عمر ده ها بار به پيامبر ( ص ) زد
* * * كسانى كه از عمر كتك خوردهاند ، پاداش مىگيرند
به كسى كه زده بود ، ششصد درهم داد ! !
- تاريخ طبرى ج 3 ص 290
احمد بن عمر . . . از اياس بن سلمة از پدرش روايت مىكند : روزى عمر از بازار مىگذشت با تازيانه ضربهاى به من زد ، سال بعد مرا ديد و گفت سلمه مىخواهى حج به روى ؟ گفتم بله دست مرا گرفت و به منزل برد و ششصد درهم به من داد و گفت براى مخارج حج از آن استفاده كن و به من گفت اين بجاى آن شلاقى كه پارسال به تو زدهام ، گفتم من يادم نيست گفت ولى من يادم است .
يك بار شخصى را زد و از او خجالت كشيد ! !
- كنز العمال ج 4 ص 552
11626 - عطية بن قيس مىگويد : عمر سعيد بن عامر را فرمانده سپاه حمص كرد ، موقعى كه سعيد پيش عمر آمد ، عمر او را با تازيانه شد ، سعيد گفت اگر بر ما سخت بگيرى و اذيت كنى ، صبر مىكنيم و اگر ببخشى تشكر مىكنيم ، عمر خجالت كشيد و تازيانه را انداخت ، گفت چرا آنقدر