ابن عمر مىگويد : ولى من همانطور كه ديگران نماز مىخوانند ، نماز مىخوانم .
عمر نمازى را مىخواند كه مردم را بخاطر آن مىزد ! !
- الجرح والتعديل ج 5 ص 51
235 - 4 - عبدالله بن ربيعة بن عبدالله بن الهدير القرشي التيمي روايت مىكند : عمر بعد از عصر نماز نافله خواند . . .
* * * به جرم آنكه افراد سرشناسى بودند آنها را مىزد !
او را تازيانه مىزد . . . زيرا بزرگ قبيله ربيعه است !
- كنز العمال ج 3 ص 809
8830 - حسن مىگويد : عمر در ميان مردم تازيانه به دست نشسته بود ، كه جارود آمد ، شخصى گفت : اين بزرگ قبيله ربيعه است ، همه حتى خود جارود اين حرف را شنيدند ، هنگامى كه جارود نزديك شد عمر او را با تازيانه زد ، جارود گفت براى چه زدى ؟ من كارى با تو نداشتم ؟ گفت مگر نديدى آن شخص چه گفت ؟ گفت : چرا ولى به من چه ربطى دارد ؟ گفت ترسيدم كه از حرف او مغرور شوى ، خواستم ترا پيش خودت كوچك كنم .
- تاريخ مدينه ج 2 ص 690
خلف بن وليد از مبارك از حسن بصرى روايت مىكند : عمر در ميان مردم تازيانه به دست نشسته بود ، كه جارود آمد ، شخصى گفت : اين بزرگ قبيله ربيعه است ، همه حتى خود جارود اين حرف را شنيدند ، هنگامى كه جارود نزديك شد عمر او را با تازيانه زد ، جارود گفت براى چه زدى ؟ من كارى با تو نداشتم . گفت مگر نديدى آن شخص چه گفت ؟ گفت : چرا ولى به من چه ربطى دارد ؟ گفت ترسيدم كه از حرف او مغرور شوى ، خواستم ترا پيش خودت كوچك كنم .
ابي بن كعب را مىزند . . . زيرا از پيامبر ( ص )
موسى بن اسماعيل . . . از زاذان روايت مىكند : عمر از مسجد بيرون آمد ديد مردم بدور كسى جمع شدهاند ، پرسيد چه خبر است ، گفتند او ابي بن كعب است براى مردم حديث مىگويد و مردم