هم در ميان آنان بوده است زيرا او از قبيله عمر بود و عمر ترسيد كه بخاطر او همه خلافت را به زيد واگذارند .
عمر وصيت كرد كسى كه بعد از او به خلافت مىرسد درباره مردم بر طبق شئونات و مراتب اجتماعى و دينى آنها به خير و صلاح رفتار كند .
سه روز بعد از زخم خوردن فوت كرد و روز يكشنبه اول محرم سال بيست و چهارم هجرى در خانه رسول خدا ( صلى الله عليه وآله و سلم ) در كنار دوستش ابوبكر با اجازه عائشه دفن شد و در همان روز عثمان به خلافت رسيد .
* * آخرين سخنان عمر قبل از مرگ
* * * آخرين حرفى كه عمر با پيامبر ( ص ) زد
عمر گفت : پيامبر ( ص ) هذيان مىگويد ، دوستان عمر آن را تخفيف دادهاند كه پيامبر از درد چنان مىگويد ! !
- بخارى ج 1 ص 36
يحيى بن سليمان . . . از ابن عباس روايت مىكند : هنگامى كه درد پيامبر صلى الله عليه ( وآله ) و سلم شديد شد ، فرمود : كاغذى بياوريد تا براى شما چيزى بنويسم كه هرگز گمراه نشويد ، عمر گفت : او از درد چنان مىگويد ، كتاب خدا ما را بس است .
بين كسانى كه بالاى سر حضرت بودند ، اختلاف شد و هر كس چيزى گفت ، حضرت فرمود : برويد بيرون ، پيش من اختلاف نكنيد ، ابن عباس همانطور كه بيرون مىرفت گفت وا مصيبتا كه نگذاشتند رسول خدا وصيتش را بنويسد .
اى محمد . . . كتاب خدا ما را بس است ، ضمانت ترا براى نجات از گمراهى نمىخواهيم ! !
- بخارى ج 7 ص 8
ابراهيم بن موسى . . . از ابن عباس روايت مىكند : هنگام وفات رسول خدا صلى الله عليه ( وآله ) و سلم عدهاى حاضر بودند از جمله عمر بن خطاب .
پيامبر صلى الله عليه ( وآله ) و سلم فرمود براى من كاغذ و دفترى بياوريد تا چيزى بنويسم كه هرگز گمراه نشويد ، عمر گفت : او از درد چنين مىگويد ، قرآن در ميان شماست ، قرآن ما را بس است .