عمر اعتراف كرد كه بعد از هجرت خود را بيش از پيامبر دوست مىداشت
مسند أحمد ج 4 ص 233 :
عبد الله . . . از زهره بن معبد از پدرش نقل مىكند كه گفت با پيامبر ( ص ) بوديم و در حالى كه دست عمر را گرفته بود ، عمر گفت : به خدا قسم كه شما از هر چيزى نزد من عزيزتر هستيد جز خودم ، سپس پيامبر فرمودند : اگر كسى از شما مرا بيش از خودش دوست نداشته باشد ، مؤمن نيست ، آنگاه عمر گفت : پس به خدا الان تو را بيش از خود دوست مىدارم ، پيامبر فرمودند : الان اى عمر ! !
* * ببينيم آيا عمر پيامبر را بيشتر از خودش دوست داشت
كسى كه پيامبر را بيشتر از خود دوست دارد آيا مانع وصيت او مىشود ؟
- بخارى ج 5 ص 137
علي بن عبدالله . . . از ابن عباس روايت مىكند : هنگام وفات رسول خدا صلى الله عليه ( وآله ) و سلم عدهاى از رجال در خانه حضرت جمع شده بودند ، حضرت فرمود : كاغذى را بياوريد تا چيزى بنويسم كه هرگز گمراه نشويد . بعضى از حضار گفتند : درد به پيامبر فشاور آورده ( به حرف او توجهى نكنيد ) كتاب خدا براى ما بس است ، اهل مجلس هر يك چيزى مىگفتند ، يكى مىگفت : بياوريد ، يكى مىگفت نياوريد و . . .
هنگامى كه اختلاف بالا گرفت ، حضرت فرمود : از پيش من برويد ، عبيدالله مىگويد : ابن عباس مىناليد و مىگفت : اى واى ، اى واى كه نگذاشتند رسول خدا وصيتش را بنويسد !
همه انسانها حق وصيت دارند جز پيامبر
- بخارى ج 7 ص 9
ابراهيم بن موسى . . . . . از ابن عباس روايت مىكند : هنگام وفات رسول خدا صلى الله عليه ( وآله ) و سلم عدهاى حاضر بودند من جمله عمر بن خطاب ، پيامبر صلى الله عليه ( وآله ) و سلم فرمود : براى من كاغذ و دفترى بياوريد تا چيزى بنويسم كه هرگز گمراه نشويد ، عمر گفت : او از درد چنين مىگويد ، مردم قرآن در ميان شماست ، قرآن ما را بس است . بين حاضرين اختلاف شد ، يكى گفت دفتر بياوريد ، يكى گفت نياوريد ، اختلاف كه بالا گرفت ، حضرت آنها را بيرون كرد . ابن عباس مىگفت ، مصيبت چه مصيبتى ، مانع شدند كه رسول خدا وصيتش را بنويسد .