چه چيزى كشته شده ، ابو لؤلؤ داخل مسجد شده و خود را در ميان مردم گم كرد . اما شخصى از بنى تميم بدنبال او رفت و دستگيرش نموده و او را كشت . و همان خنجرى را كه عبد الرحمن بن ابوبكر تعريفش را كرده بود آورد ، عبيد الله بن عمر آن را نگهداشت تا پس از مرگ عمر با شمشير سراغ هرمزان رفت و او را بقتل رسانيد .
- تاريخ يعقوبى ج 2 ص 163
مردم درباره خون هرمزان و زندانى شدن عبيد الله بن عمر بدست عثمان زياد گفتگو مىكردند ، تا آنكه عثمان به منبر رفت و گفت : ولى دم هرمزان من هستم و من هم عبيد الله را بخاطر خدا و بخاطر عمر بخشيدم .
مقداد بن عمرو گفت : هرمزان آزاد شده خدا و رسولش مىباشد و ربطى به تو ندارد كه ببخشى يا نبخشى ، تو نمىتوانى چيزى را كه مال خدا و رسولش است ببخشى . عثمان هم بناچار عبيد الله بن عمر را از مدينه خارج كرده و در كوفه ساكن ساخت .
- تاريخ طبرى ج 4 ص 8
در جنگ صفين عبيد الله بن عمر ( پسر عمر ) بدنبال محمد بن حنفيه ( پسر حضرت على عليه السلام ) فرستاد كه با يكديگر مبارزه كنند ( پسر عمر در سپاه معاويه بود ) محمد بن حنفيه آماده مبارزه شد كه امير المؤمنين على ( عليه السلام ) او را ديد و فرمود اين دو نفر كه مىخواهند بجنگند ، كيانند ؟ گفتند : عبيد الله بن عمر و محمد بن حنفيه . حضرت جلوى محمد را گرفت و فرمود : تو اسب مرا نگه دار ، من به مبارزه با او خواهم رفت ، عبيد الله بن عمر كه ديد على ( عليه السلام ) به جنگ او مىآيد ، حاضر به جنگ نشد ( ترسيد ) و برگشت .
محمد بن حنفيه به پدرش عرض كرد : پدرجان چرا مانع من شدى و اجازه ندادى با او بجنگم من بسيار اميدوار بودم كه او را بكشم ، حضرت فرمود : پسرم من هم نگران آن بودم كه مبادا او ترا بكشد .
محمد گفت : پدرجان تو مىخواهى به مبارزه با اين فاسق به روى ، به خدا قسم پدرش هم ارزش اين را ندارد كه بخواهى تو با او مبارزه كنى .
- تاريخ طبرى ج 4 ص 24
عبيد الله بن عمر در جنگ صفين فرياد مىزد : اى اهل شام ! اين قبيله از اهل عراق است كه عثمان را كشتند . آنها ياران على بن ابى طالب ( عليهما السلام ) هستند ، اگر آنها را شكست دهيد
الفاروق ( فارسي ) — صفحة 106
مساهمون: مؤسسة دلتا للمعلومات والأنظمة
ص١٠٦