تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفاروق ( فارسي ) — صفحة 1116

مساهمون:

ص١١١٦
نظير آن را از كسى نشنيده بودم . فرمود : گويا آن را نوشته‌اى ؟ گفتم : بله . فرمود : بياور ، آوردم ، فرمود : بخوان ، شروع كردم به خواندن كه لحظه به لحظه رنگ رخسار حضرت بيشتر متغير مىشد . بطورى ترسيدم كه ديگر حتى يك حرف را هم نتوانستم بخوانم . . . - الدر المنثور ج 5 ص 148 عبد الرزاق و بيهقى از ابو قلابه روايت مىكنند : عمر بن خطاب مردى را ديد كتابى مىخواند ، به آن گوش داد ، از آن خيلى خوشش آمد . به آن مرد گفت : آن را برايم بنويس ، لذا چرمى تهيه كرد و نسخه‌اى از آن تهيه كرده ، آن را نزد رسول خدا صلى الله عليه ( وآله ) و سلم آورد و شروع به خواندن نمود . رنگ حضرت سرخ شد . يكى از انصار به او گفت : مادرت به عزايت بنشيند ، ببين چه كردى ! حضرت فرمود : من فاتح و خاتم رسولانم كه جوامع و فواتح كلمات همه به من داده شد . پس مواظب باشيد ، گمراهان شما را گمراه نكنند .

حفصه براى كمك به پدرش عمر پيامبر صلى الله عليه و آله را براى اخذ مجوز جهت نشر تورات يهوديان تحت فشار قرار مىدهد ! !

- مصنف عبد الرزاق ج 11 ص 110 زهرى روايت مىكند : حفصه ( دختر عمر و همسر رسول خدا صلى الله عليه وآله ) كتابى را از داستانهاى حضرت يوسف ( عليه السلام ) را نزد پيامبر صلى الله عليه ( وآله ) و سلم آورده و شروع به خواندن آن كرد كه رنگ صورت حضرت متغير شد و فرمود : قسم به كسى كه جانم در دست اوست ، اگر يوسف ( عليه السلام ) هم بيايد و شما مرا رها كرده ، از او پيروى كنيد ، قطعا گمراه گشته‌ايد .

* * * تمام شدن صبر پيامبر صلى الله عليه و آله در مقابل فرهنگ يهود و عمر و دخترش حفصه و اعلان بسيج عمومى حضرت ! !

پيامبر صلى الله عليه و آله بخاطر تلاش عمر براى نشر فرهنگ يهوديت اعلام بسيج عمومى مىدهد ! !

- مجمع الزوائد ج 1 ص 173