ابراهيم بن منذر . . . از عائشه روايت مىكند : هميشه در مورد عمر فكر مىكردم و نسبت به او ترديد داشتم تا آنكه در خواب به من گفته شد كه عمر پيغمبر شده است ، چنان كه گمان كردم مرا به سوى او دعوت مىكنند .
عائشه خانم فتوا مىدهد كه عمر از پيامبر صلى الله عليه و آله بهتر است . . . او بيرحم و عمر دل رحم ! !
- مسند احمد ج 6 ص 141
عبدالله . . . از عائشه روايت مىكند : روز جنگ خندق بدنبال مردم من هم خارج شدم ، احساس كردم زمين لرزيد و صداى پائى شنيدم ، نگاه كردم ، ديدم سعد بن معاذ و پسر برادرش حرث بن اوس مىآيند .
ابو سفيان و همراهانش به تهامه و عيينية بن بدر و همراهانش به نجد رسيدند و بنى قريظه به قلعههايشان برگشته و در آنجا مستقر شدند .
رسول خدا صلى الله عليه ( وآله ) و سلم هم به مدينه بازگشته و اسلحهها را زمين گذاشتند و دستور فرمود براى سعد بن معاذ خيمهاى از پوست در مسجد بسازند . عائشه مىگويد : در همان هنگام جبرئيل بر حضرت نازل شد و عرض كرد ، چرا سلاح را زمين گذاشتيد ، در حالى كه ملائكه اسلحه بدست دارند . اسلحه را برداريد و بسوى بنىقريظه رفته و با آنها بجنگيد .
حضرت دوباره فرمان آماده باش داده و همه به راه افتادند . بيست و پنج روز قبيله بنىقريظه را محاصره كردند ، بطوريكه محاصره آنها را سخت در فشار قرار داد ، لذا به آنها گفتند تسليم شويد . آنها هم با ابو لبابه مشورت كردند ، ابو لبابه گفت ، اگر تسليم نشويد كشته خواهيد شد ، آنها هم به شرط آنكه سعد بن معاذ
- مجمع الزوائد ج 6 ص 138
عمر و ابوبكر واقعا مصداق آيه ( رحماء بينهم ) بودند .
علقه مىگويد : پرسيدم رسول خدا صلى الله عليه ( وآله ) و سلم چطور ؟ گفت : حضرت هرگز براى احدى چشمش گريان نشد . فقط وقتى ناراحت مىشد ، محاسنش را با دست مىگرفت . . .