نيازى به فصل ندارد ، آن وقت ، جنس بى فصل هم كه نمىشود ! و اگر جنس وجود بخواهد چيزى غير از وجود باشد ، كه چيز ديگرى نداريم !
وجود جزء خارجى هم ندارد ، مگر نه اين است كه ماده و صورت ، همان جنس و فصل هستند ، كه به طور « به شرط لا » و « محدود » و غير قابل حمل ، اعتبار شدهاند ؛ مثلًا در انسان . حيات مخصوص ، و روح متفكر ، ماده و صورتند . و حيوان و ناطق كه از قيد « به شرط لا » بودن آزاد شدهاند ، جسم و فصلند . و گفتيم كه وجود جنس و فصل ندارد .
وجود جزء مقدارى هم ندارد ، زيرا مقدار يكى از عوارض جسم است و هر جسمى مركب از ماده و صورت است و گفتيم كه وجود ماده و صورت هم ندارد ، پس جسم نيست و مقدار و كميت هم ندارد .
از آنچه كه گفتيم معلوم شد كه وجود ، نوع هم نيست ، زيرا هر نوعى ( مثل ماهيت كلى انسان ) به وسيله خصوصيات فردى تحصل و تحقق خارجى پيدا مىكند ولى وجود خود ، بالذات تحصل و تحقق دارد .
نوعيت و جنسيت و جسميت و ماده و صورت بودن و مقداريت و . . . همگى از وجودند ولى وجود خود هيچ يك از اينها نيست .
فصل هشتم : نفس الامر ؟
كلمه ثبوت و تحقق را لااقل در سه مورد متفاوت به كار مىبريم : 1 . ثبوت وجود ، 2 . ثبوت ماهيات به وسيله وجود ، 3 . ثبوت مفاهيم اعتبارى عقلى ، كه از خارج به طور مستقيم گرفته نشدهاند و فقط عقل به علت ضرورت و نياز ، آنها را با نوعى تحليل عقلى به دست آورده و اعتبار كرده است ، مانند مفاهيم وجود و عليت و . . . .
اينگونه مفاهيم گر چه مصاديقى دارند ليكن همچون ماهيات در ذات و حدّ مصاديق خود داخل نيستند . فرق انسان و عليت را به خوبى درك مىكنيد ، اولى ماهيت و ذات افراد است ولى عليت ذات يك شىء نيست و در ماهيتش اخذ نشده